آرشیو پرشین بلاگ من

از دست پرشین بلاگ فرار کردم و تصمیم گرفتم که بیام اینجا. و راحتترین راهی که به نظرم رسید کپی کردن مطالبم بود، اما حیف از کامنتها.

سلام

بعد از اين همه مدت بالاخره تصميم نوشتن يه چيزی تو اين صفحه رو عملی کردم. لازم نيست که آدم تو وبلاگش چيز خاصی بنويسه، چون من (اميرعباس) همينم که هستم، دوستام هم منو اين طوری ميبينن و دوست دارند، پس لازم نيست خودمو بکشم که يه آدم هنرمند يا نويسنده ای با قلم نافذ يا extra ordinary رو اينجا به نمايش بذارم که البته نميتونم چون اگه ميتونستم که بودم. اگه هم تو مطلبام غر بزنم و گاهی هم به يه چيزی گير بدم فکر نکنم کسی بهش بر بخوره!

تو اين مدت طولانی دورهء عجيبی از زندگی رو تجربه کردم. قد همهء عمر بيست و دو – سه ساله ام حرص خوردم و استرس تحمل کردم، فکر کردم و برنامه ريزی کردم (هر روز برنامه ريزی جديدتری). الان ديگه هيچ کاری ندارم جز اين که اين چند واحد باقی مونده رو پاس کنم و منتظر باشم ببينم که سرنوشت منو به کجا ميکشونه! از سرنوشت چيز زيادی نميدونم اما هميشه به شدت جلوی خودمو ميگرفتم که به شانس اعتقاد داشته باشم و هيچ وقت دلم نخواسته که تنبلی خودمو به اون نسبت بدم، اما با چيزايی که اين چند وقته ديدم در اين مورد سردرگمم.

پس نوشت: وبلاگ قبليم به علت اشکال پرشين بلاگ ديگه آپديت نمی شه! ۳ – ۴ روزه که هی دارم دکمهء بازسازی رو ميزنم و نتيجه نميگيرم، در نتيجه امروز پژواک اين وبلاگ جديد رو برام باز کرد. مرسی

 

زمستون

امشب به وبلاگ اعظم سر زدم و جريان سفرش به کبک سيتی رو خوندم. همين طور که ميخوندم و عکسها رو می ديدم لرزم گرفت! بعدش به وبلاگ يک ايرانی در امريکا سر زدم که يکی از وبلاگهاييه که آدرسشو از لينک شريفيهای رويا ديده بودم. نويسندهء اين وبلاگ تو بوستون دانشگاه ميره (اسم دانشگاهشو نميگم که نکنه يه وقت دچار پوچی بشين) و اون هم از سرمای شديد نوشته بود که در هوای ۲۱- درجه باد با سرعت ۵۰ کيلومتر در ساعت مياد! حتی تصورش هم واسه ماها که شديدترين سرما و برف عمرمون تو زمستون پارسال تهران بود که در سردترين حالت دمای روز از ۴- پايين نرفت خيلی خيلی سخته.

من خودم از اون دسته آدمهايی هستم که خيلی از هوای داغ تابستون بدم مياد و هميشه هم عقيده داشتم که سرما قابل تحملتر از گرماست چون تو سرما هم ميشه لباس گرمتر پوشيد ولی تو گرما نميشه خودمونو پوست بکنيم! ضمنآ گرم کردن خيلی ساده تر از سرد کردنه، اما چيزی که تو ذهنم از سرما وجود داشت در بدترين حالت ده درجه زير صفر بود نه هوای قطب!

بنده خدا اين اهالی ديار کفر تو چه سرمايی زندگی ميکنن و از اونها بدتر هموطنان جلای وطن کرده هستن!

 

جنبهء من

ديشب فيلم ‌BrokeBack Mountain رو ديدم، يه فيلم خيلی قشنگ و اثر گذار. معمولآ وقتی که فيلم جالبی می بينم يا کتاب جالبی می خونم حال و هواش روم اثر می ذاره و ناخودآگاه يادش می افتم و به جريانات مهمش، کارهای قهرمانهاش، اتفاقات احتمالي، و … فکر ميکنم. البته صفت جالب رو واسه اين به کار بردم چون صفت ديگه ای به ذهنم نرسيد و گرنه مثلآ فيلم آقا و خانم اسميت خيلی جالب بود ولی وقتی تيتراژ پايانيش اومد با اينکه از فيلم خوشم اومده بود، حس خاصی نداشتم جز اين که ۲ ساعت، خودمو به خوبی سرگرم کردم.

من کلآ در مورد داستانهای رومانتيک بی جنبم و زود تحت تأثير قرار می گيرم (که البته همه زحمت نويسندگان کتابها و سازندگان فيلمها و جوايزی که می برند به همين علته). هميشه دوست داشتم اتفاقات طوری پيش بره که داستان به نحو خوبی به پايان برسه (مثل مرغ خوار) اما مگه تو زندگی واقعی چنين چيزی ممکنه که تو داستانها باشه. ضمنآ به نظر من پايان اين طوری به نوعی پيام داستان رو کامل ميکنه.

در مورد بی جنبگی هم اضافه کنم که خوب شد فيلم Corpse Bride رو داشتم که با ديدن نيم ساعتش حالم نسبتآ جا بياد و بتونم بخوابم.


پس نوشت: جريانهايی که در طول فيلم اتفاق افتاد يه طرف، اما از نظر من ۲۰ دقيقهء آخر فيلم واقعآ تکان دهنده بود. دو تا از اون نميدونم چی چی ها (نما یا سکانس یا هر چی که بهش میگن) که اولیش آخرين ديدار دو هنرپیشهء اصلی بود و دوميش که ديدار يکيشون با پدر مادر اون يکی بود بد جوری نزديک بود اشک منو در بياره. چقدر روحم لطيف بود خودم نميدونستم! قدر منو بيشتر بدونين.

 

جک سال

نوشته پلاکارد زير رو بخونين. خيلی آموزندس. واقعآ انگليسيهای داخل سفارت از اين که ايرانيها زبان انگليسی رو اين قدر خوب بلدن حيرت زده شدن. ۲ تا غلط برای يه جملهء ۱۱ کلمه ای خيلی هم زياد نيست!

* عکس بر گرفته از وبلاگ يک ايرانی در آمريکا.

ميشه؟!

هم دلم خيلی گرفته هم دلم خيلی شور ميزنه!

هميشه تو اين جور شرايط دلم ميخواست که همه چيز زودتر بگذره، چه خوب چه بد. اما اين بار فرق ميکنه (يا شايد هميشه عادت داريم بگيم اين بار فرق داره و از هميشه مهم تره!). اما واقعآ فرق ميکنه! آخه حالتهای بدش خيلی بد (و البته دست يافتنی) به نظر ميان و حالتهای خوبش خيلی خوب و رويايی (و البته دست نيافتنی).

Follow your dreams
Be yourself, an angel of kindness
There’s nothing that you can not do
I believe, I believe, I believe
In you.

کاش مثله اين بود يا شايدم هست ولی من نميفهمم!

 

انتظار


الان داشتم آرشيو اسفند 82 پژواك رو ميخوندم. چقدر مطالبش جالب* بود، با خوندنش بهم يه احساس خوبي دست داد. فكر كنم كه ما تو همون روزمرگي كه هميشه بين خودمون ازش به بدي ياد ميكنيم افتاديم، كه به دليل يه انتظار نسبتآ طولانيه! اما مطمئنم كه ديگه آخرشه. وقته حركت و جنب و جوشه! بايد شادتر زيست.

*: مطالب پژواك رو من هميشه دوست دارم اما اون موقعها شادتر بود.

شهر ما خانهء ماست!

حالا به همه ثابت شد که چرا کشور ما روز به روز عقب تر ميره. زندگی ما مثله فوتبالمونه. هر کی فقط به فکر خودشه. ما هيچ وقت نمی تونيم با هم متحد باشيم چون هيچ کس، ديگری رو قبول نداره. فقط من مهمم، گور بابای تو!

ياد يکی از تبليغات گروه کار آفرينی تو جشن ورودی ۸۳ افتادم. توش نوشته بود ما معنی انجام يه پروژهء چند نفره رو نميدونيم و در بهترين حالت پروژمون رو به چند قسمت تقسيم ميکنيم و آخر سر به هم می چسبونيم.

 


همانا کفار سريال Friends را درست کردند تا بندگان مومن (مثله من) در اثر دپرشن حاد نميرند. دستشون درد نکنه و خدا عوضشون بده!

 

غر ؟!!!

آخه استاد عزيز، اگه من هم سر تمام کلاسها اومده بودم، هم درسمو خوب خونده بودم، هم امتحانا رو خوب داده بودم، … مسلمآ نمرهء خوبی هم می گرفتم و ديگه لازم نبود منت شما رو بکشم.

 

کشور مردم ريلکس و خونگرم

هفتهء پیش این موقع قبرس بودم. جای جالبیه! شاید به این دلیل که به اندازهء حداکثر ممکن که دو چیز بتونن با هم تفاوت داشته باشن با این جا متفاوته. هر کی سرش به کار خودشه (که این کار معمولآ به معنای خوابیدن زیر آفتاب و برنزه کردن بدنه) و رفتار مردم طوریه که میشه گفت حضور دیگران رو کاملآ نادیده میگیرند. از نظر سکوت و آرامش هم که میشه گفت: «آخرشه». این هم عکس هتلم و محوطهء جلوشه: سندی بیچ

به نظر من خیلی شبیه کیش خودمونه البته با هوایی حدودآ ۱۰ درجه خنکتر. مردم خونگرمی هم داره که وقتی بفهمن ایرانی هستی اولین چیزی به ذهنشون میرسه اینه که بپرسند نظرت در مورد اتفاقات لبنان چیه.

دو نفر هم از من پرسیدند که آیا من لبنانی هستم و یکی هم بعد از این که گفتم ایرانیم گیر داد که آیا رگ و ریشه لبنانی دارم یا نه! حالا نمی دونم لبنانی بودن خوبه یا بده، باید در این مورد تحقیق کنم. البته از این جهت که لبنانیها عربند نباید جالب باشه اما این طور که شنیدم تو خاورمیانه نسبت به بقیه جاها نظر بهتری بهش دارن.

کلآ میتونم بگم خوش گذشت که کاملآ میشد بهتر هم باشه اما من تو چمدونم به اندازهء کافی مسائل استرس زا چپونده بودم که بعد از این که ویزا رو گرفتم بیخیالشون شدم اما روز آخر پژواک بهم یه خبری داد که برای کوفت کردن همه چیز کافی بود. البته تقصیر اون بنده خدا نبود، خودم ازش پرسیدم!

 

سلام خدا

دلم بد جوری گرفته! الان تو شرایطی هستم که فقط شاید تو کمکم کنی، تنها آدمی هم که میتونسته کاری کنه جواب سر بالا بهم داده. شاید درست نباشه که من ازت انتظار کمک داشته باشم چون …

اما کمکم کن!

من خوبم، شما چطورین؟

واقعآ باورم نمیشه! اصلآ انتظار نداشتم که این طور بشه! تقریبآ امیدی برام باقی نمونده بود، اما در آخرین لحظه درست شد. خدایا ازت متشکرم که چیزی که می خواستم رو بهم دادی.


دو هفته پیش فیلم آوای موسیقی (یا همون اشکها و لبخندها) رو برای اولین بار دیدم! عالی بود، واقعآ عالی! کلی عجیب بود که چرا تا حالا ندیدمش در نتیجه الان دارم جبران میکنم و یه بار دیگه هم چند روز پیش دیدمش و از طرف دیگه هم دارم با موسیقی های متنش خودمو خفه میکنم.

دیگه میتونم به این سوال که قشنگترین فیلمی که تا حالا دیدی چیه، بدون فکر کردن جواب بدم! به نظر من که هر کی ندیده بهتره که بره زودتر ببینه که عجل آدم از قبل خبر نمی کنه و ممکنه نتونین این فیلم رو ببینین و نصف عمرتون به فنا بره، از ما گفتن بود! من که خوشبختانه از پنجاه درصد عمرم استفاده خوب کردم.

کم ربط: دیشب که بر خلاف اکثر شبها، مرغ شده بودم و ۱.۳۰ رفتم که بخوابم ولی خوابم نبرد. دیدم حوصلم سر رفته پس mp3 player رو تو گوشم گذاشتم و بعد از ۵-۶ تاآهنگ کم کم داشت خوابم میبرد که رسید به یکی از موسیقی متنهای همین فیلم. آخرای آهنگ به خودم اومدم دیدم دارم با احساس میخونم و دستهامو هم تکون میدادم و کم مونده بود که پا شم نصفه شبی برقصم!


امروز ۶ سپتامبره. اگه همه کارهام به درستی پیش رفته بود امروز دومین روز کلاسم در کشورهای خارج می بود. معجونی از حماقتهای خودم و بی مسوولیتی اطرافیان باعث عقب افتادن کارها شد!

باز هم فقط امیدم به اینه که خدا کمکم کنه!

شانس!

بد شانسی هم حدی داره دیگه! همیشه به جای اینکه مشکلاتم رو گردن بد شانسی بندازم سعی میکردم تقصیر رو گردن بی برنامگی و اشتباهات خودم بندازم و دوست هم نداشتم تو شرایطی باشم که کنترل دست خودم نباشه. تو صحبت با دوستام وقتی حرف شانس میشد تند تند نظریه میدادم که این اتفاقی که افتاده ربطی به شانس نداره به دلیل فلان چیزه!

خلاصه رسیدم به ۷-۸ ماه پیش. هر چی گذشت می دیدم که یه بلاهایی سر من و پژواک میاد و در شرایطی قرار میگیریم که هر کی می فهمه کلی کف میکنه که چطور ممکنه! کم کم وضع بدتر و بدتر شد. حوصله گفتن کل بدبختیا رو ندارم واسه همین به ساده ترین و پیش پا افتاده ترینش که مربوط به استادهای عزیزه اشاره میکنم. تو کل دوران تحصیلم در دانشگاه هر وقت با استادی درس گرفتم که همه از اخلاق و … تعریف می کردند بنده خدا برای ۳ – ۴ ماه قاط میزد و دیوونه بازی میکرد که البته لیستشون خیلی طولانیه پس اولی و آخریشو میگم: سال دوم دانشگاه آمار و احتمال ۱ گرفتم با دکتر خانچی که نمرات ترم قبلش به طرز فجیعی بالا بود اما اون ترم خیلیها رو با ۴ – ۵ انداخت و من هم ۹.۵ شدم! الان هم دارای شرایط معرفی به استاد هستم تا فارغ التحصیل بشم، چیزی که اگه هر کی جای من بود کارش ۲-۳ روزه درست میشد اما واسه من تا الان ۲ هفته شده و هنوز حداقل ۱ هفته دیگه کار داره تازه اگه خودمو بکشم و شدیدآ وضعیت خوبی پیدا کنم شاید پاس بشم.

فرمایشات گهر بار بعضی استادان در مورد معرفی به استاد قبل از من:

دکتر ف: کمکی به دانشجو برای فارغ شدن و چیزی تو مایه های تک ماده دبیرستان.

دکتر پ: کمکی برای بهتر شدن معدل و چیزی بدین معنا که نمره ایشونو بده تا بره.

دکتر غ: من هر کمکی بتونم میکنم تا به راحتی با نمره بالا این کار انجام بشه.

احتمالا بقیه هم نظرشون تو همین مایه ها بوده!

فرمایشات گهر بار بعضی استادان در مورد معرفی به استاد برای من:

دکتر ف: هر چی استاد بگه، امتحان امتحان چون باید خوب بلد باشی!

دکتر پ:من اصلآ این کارو قبول ندارم و اگه هم انجام بدم با گرفتن یک امتحان بسیار بسیار سنگین که فکر هم نکنم از پسش بر بیای ( تو دانشکده از هر کی بپرسی بهترین استاد کیه و کی بیشتر از شرایط بچه ها خبر داره و یا کمک میکنه یه اسم رو میشنوی)!

دکتر غ: (بعد از چند تا تیک شدید صحبت شروع میشه و تا پایان گفتگو ادامه پیدا میکنه) امتحان سخت بدون قضیه که فکر کنم بیوفتی یا ۸۰ تا سوال به عنوان پروژه که وقتی طرحشون کرد گفت فکر نکنم بتونی حلشون کنی!

خلاصه وضعیت خفنیه دیگه، چه میشه کرد! البته حالا دیگه دارم کم کم اعتقادم رو به شانس از دست میدم و به قضا و قدر و نحوست ستارگان و رمالی و … معتقد میشم. خدا به دادم برسه

سلام پائیز

الان رسمآ تابستون تموم شده و تو اومدی. هیچ وقت ازت خوشم نمیومد! همیشه یادآور روزهای بد مدرسه، صبح زود پاشدن، ترافیک صبحگاهی، آلودگیه خفه کننده هوا و خیلی چیزهای بد دیگه بودی! چند ساعت پیش یکی از بچه های فامیل رو دیدم، کسی که تا چند روز قبل خنده و شادی ازش دور نمی شد و حالا یه جوری کز کرده بود که انگار چه بلایی سرش اومده بود اما من درکش کردم.

تابستون امسال هم برام هیچ لطفی نداشت اما حداقل خوبیش این بود که دیگه واسه اومدن تو غصه نخوردم. کسی نمیدونه اما شاید این بار بر خلاف گذشته قدمت خوب بود!


امروز با بچه ها رفتیم فیلم کافه ستاره رو دیدیم. به نظرم فیلم خوبی اومد. اما این مهم نیست! مهم اینه که خیلیها بودند که همیشه نبودند اما یکی نبود که همیشه بود. جاش واسه من که خالی بود!

زندگی تغییر میکنه! هنوز دانشگاهمون صد در صد تموم نشده که تغییراتش شروع شده.


بی کاری

 

این روزها داره با بی حاصلی میگذره. غیر از این که هفته ای یکی دوبار واسه کارهام به دانشگاه سر بزنم رسمآ کاری ندارم.

وقت خوبیه که کمبودها و عقده ها رو جبران کنم واسه همین هر چی فیلم دستم میرسه میبینم! دو سری آخر مجموعهء Friends رو گرفتم که تقریبآ ۴۰ قسمت داره و از بس جالب بود سه روزه همشو دیدم و حالا دو قسمت آخرش مونده که دیگه دلم نمی آد ببینم!

عجب بی جنبه ای هستمااااا! وقتی چند روز پیش مطلب آخر پژواک رو میخوندم رو لینکی که از ویکیپدیا گذاشته بود کلیک کردم و تعریف nervous break down را دیدم، و این دقیقآ در چند روز اوج اعتیاد به Friends بود پس رفتم صفحهء مربوط بهش رو خوندم و کنارش دیدم که به چه زبانهای دیگه ای وجود داره که چشمم به فارسی خورد و دیدم که تو این صفحه فقط تعریف ناقص با یه عکس هست و با خودم گفتم اگه من که این قدر طرفدار این مجموعه هستم ننویسم پس کی بنویسه پس این طوری شد که الان دو روزه خورهء ویکی پدیا شدم و هی دارم صفحه های مختلف رو دستکاری میکنم! گفتم بی جنبه منظورم به نوشتن نیست که، منظورم به جار زدنه. پژواک یه عالمه مطلب نوشته اما صداشو در نمیاره اما من که هنوز یه صفحه رو تموم نکردم دارم جار میزنم.

باز خوبه که یه سریال دیگه (south park) رو گرفتم که باعث سرگرمیم بشه، و گرنه خدا می دونست کارم به کجا میکشید، شایدم معتاد میشدم، نمی دونم.

دلتنگان!

چند وقته خودمو کنترل کردم و تو وبلاگ به کسی گیر ندادم، اما بعضی ها حرص آدمو چنان در میارند که نمی شه ساکت موند!

گروه مورد نظر، عده ای از هموطنان گرام هستند که با هر بدبختی و فلاکتی شده از ایران رفته اند و حالا از اون طرف دارند شعارهای کلیشه ای و احمقانه ای میدن. یه چیزهایی تو این مایه ها که «آسمان همه جا همین رنگه!» و …

آخه عزیزان من، چیزی که واضحه اینه که در بین هر ۱۰۰۰ نفر ایرانی که خارج از ایران هستند شاید یکی به دلایلی نتونه به ایران برگرده، پس این ۹۹۹ نفر باقیمانده چه مرگشونه که این طور رو اعصاب آدم پاتیناژ می کنند و گیر می دن که «بیخود زحمت نکشین»، «اگه از ایران خارج بشین بعدآ حسرت می خورین»، …

چند وقت پیش یکی از دوستان دوران دبیرستانم که یادمه با کلی سختی (که البته نمی خوام اینجا بگم چه جوری، اما اگه خواستین خصوصی بپرسین تا بهتون بگم) تو اورکات یه community درست کرده بود و منو دعوت کرده بود که عضو بشم. حالا فکر میکنین اسم این community چی بود، «چی می شد ما الان تهران بودیم!». خب عزیز من، حالا که لحنت این قدر پشیمونه یه بلیط بگیر بیا تهران، مطمئن هم باش که هیچی نمیشه اگه بیای، و می تونی همون زندگی که قبلآ داشتی رو بکنی. باز اگه می گفتی «دلتنگ تهران» یه چیزی! بعضی ها یه جوری رفتار می کنند که انگار مجبورند اونجا بمونند و به محض این که برن به جایی که بلیط برگشت بگیرند توسط مأموران امنیتی آمریکا دستگیر میشن و سر از گوانتانامو در می آرند!

عده ای هم گیر میدن که اونجا کار جدیه و باید از صبح تا شب کار کرد! خب شما که این قدر مفت خور و بچه ننه هستین بمونین اینجا پیش مامان بابا و ازشون پول توجیبی بگیرین یا برین در ادارات با راندمان بالا که بازده اونا نیم ساعت در هر ۸ ساعته مشغول به کار بشین در غیر این صورت من خیلیها رو می شناسم که تو همین مملکت خودمون هم دارند از صبح تا شب مثل تراکتور کار می کنند و به سختی زندگیشون تأمین میشه و گیر نمی دن که کار جدیه.

پس باز هم تکرار می کنم لطفآ حرف مفت نزنین و عمل کنین! اگه اونجا بده مطمئن باشین که روی این کرهء خاکی (هنوز) یه جایی هست به نام ایران که می تونین برگردین و (هنوز) به اون بدی که شبکه Fox news نشون میده نیست.

يلدا بازی

با این که خیلی دیره اما چون پژواک من رو دعوت کرده دیگه زشته که هیچ عکس العملی انجام ندم اما کسی رو دعوت نمی کنم چون دوستهای بلاگی جز دوستهای خودم ندارم که اونها هم قبلآ دعوت شدن. حتی به دوستهای دورتری مثله رویا و اعظم هم فکر کردم اما اونها هم شرکت کردن.

اول) تو مهد کودک تقریبآ با هیچ پسری دوست نبودم و فقط با دخترها بازی میکردم و سایر اوقات هم با معلمهام بودم.

دوم)دوست دارم که دوستم داشته باشن یا حتی خیلی بیشتر، عاشقم باشن. دوستهای زیادی ندارم اما همیشه تلاش می کنم که بهترین دوست اونها باشم.

سوم) از آشپزی عادی خوشم نمیاد (مثله پختن خورش بادمجون) اما دوست دارم که چیزهای خوش مزه جدید (بیشتر دسر و بستنی) درست کنم و جالبترینش هم یه دستور پاستا بود که از اینترنت پیدا کردم.

چهار) از فوتبال بازی کردن متنفرم و بدترین لحظات عمرم ساعات ورزش دورهء راهنمایی بود که مجبور بودم فوتبال بازی کنم (بازیم هم افتضاح بود).

پنجم) از خیلیها بدم میاد (تقریبآ چشم دیدن نصف کسانی رو که می شناسم ندارم)! و البته این رفتارم کاملآ واضحه و خودشون معمولآ در اولین برخورد متوجه میشن چون اصلآ نمی تونم نقش بازی کنم و کلآ رک هستم.

به جای دعوت از پنج دوست اسم چهار دوست خوبم رو (به ترتیب الفبا) میگم و ازشون برای همه چیز متشکرم: پژواک، ساسان، سیما و ندا.

تموم شد. اولش فکر میکردم سختتر باشه اما تازه راه افتادم.

راستی چند شب پیش نیت کردم و فال حافظ گرفتم البته فردا شب یلدا بود چون شب یلدا مهمونی بودم و خیلی دیر خونه رسیدم و کارهای من معمولآ مقداری اختلاف فاز داره. این هم بیت اولش:

خیز و در کاسهء زر آب طربناک انداز پیش زانکه شود کاسهء سر خاک انداز

من به فال و این جور چیزا اعتقاد ندارم اما چند وقته که دارم چیزهای عجیبی می بینم. اول که اون جریان طالع بینی ندا بود حالا هم که بیتی از حافظ رو دیدم که دقیقآ به من اشاره میکنه.

بيکار!

شاغل بودن به شغل شریف بیکار هم دنیایی داره! موضوع اینه که بالاخره میشه یه کارهایی پیدا کرد و سرگرم شد اما بدبختی اینه که اون پسرهای بدبختی که هنوز سربازی نرفتند اون قدر مشکل برای ادامه تحصیل سر راهشون سبز میشه که به راحتی ۵۰ درصد مغزشون درگیر فکرکردن و تصمیم گیری میشه. وزارت علوم یه چیزی میگه و نظام وظیفه یه چیز دیگه. امروز فهمیدم که اگه پذیرشم رو به ترم بعد بندازم ممکنه دیگه نظام وظیفه اجازه خروج از کشور بهم نده! به همین راحتی، یعنی قانونی در این زمینه نیست اما اگر اون آقا سرهنگه که کلی طول میده که امضای آخر رو بزنه پای برگه، اون لحظه دلش نخواد یا با قیافت حال نکنه یا دیشب با زنش سر رفتن به خونه باباش دعوا کرده باشه میگه نه!

از این جور بلا تکلیفی که باعث میشه نتونم هیچ تصمیم بلند مدتی بگیرم خیلی بدم میاد.

بی ربط) از وبلاگ یک ایرانی در آمریکا خوشم میاد. تو این مطلبش یه جریان جالبی از سفرش به تگزاس نوشته، بخونین و این رو هم گوش بدین.

زنگ تفريح

چقدر دیدن یه فیلم سبک مثله Legally Blond وقتی که آدم مریضه و حوصلهء کاری نداره خوبه، حالا بگذریم که قبلآ دیده بودم اما حوصلهء کار دیگه نداشتم و تا دیدم شروع شد گفتم بشینم ببینمش. خوبیه این جور فیلمها اینه احتیاج به تمرکز زیاد روی فیلم ندارند و مثله خوردن یه ظرف بستنی می مونه!

همیشه لازم نیست داستانها سنگین، پیچیده، و بسیار شبیه واقعیت باشند چون خود واقعیت معمولآ حوصله آدم رو سر می بره پس گاهی یه زنگ تفریح نه تنها بد نیست که لازمه.

از Reese Witherspoon هم خیلی خوشم می آد مخصوصآ وقتی ۲ تا از بازیهاشو با هم مقایسه میکنم. تو یه فیلم مثل همین کمدی Legally Blond یه دختر جلفِ جلفِ با لباس صورتی و لپ تاپ نارنجی تا فیلم Walk the Line که نقش خواننده معروف «جون کارتر» رو داره. اسکار پارسال نوش جونش که همیشه توی نقشهاش غرق میشه!

پ.ن)۱. الان که متن رو خوندم دیدم این سبکه بدجوری تو ذوق می زنه منظورم سبکِ سبک هم نیست، منظورم ناسنگینه.

۲. وقتی برای این عکس search میکردم رفتم روی فیلتر فهمیدم که کلمه «بلوند» فیلتره!

فرق ما با ديگران!

چند شب پیش داشتیم با ندا چت میکردیم که به مناسبت اون روزهای میمون (!) بحث سلطنت در کشورهای مختلف پیش اومد و این که چقدر راحت و بدون جنگ و خونریزی و … دموکراسی در این کشورها اجرا میشه و سبب پیشرفت کشورشون میشه در حالی که در کشور ما در چند صد سال اخیر هر روز یکی اومده جنگی به پا کرده و خودشو شاه (و البته دیکتاتور) کرده و یه سری رو از دم تیغ گذرونده و تا میومده به مسائل داخلی برسه روز از نو روزی از نو یه مدعی دیگه پیدا می شده! در حالی که در بسیاری کشورهایی که الان پیشرفته هستند سلطنتها چند صد ساله ادامه پیدا کرده و حداکثر تغییرات کاهش نفوذ سلطنت بوده.

حالا نکتهء جالب اینه که ما کارهامون همیشه بر عکس بقیهء مردمه و بیش از دو هزار سال پیش که زندگی در بسیاری از مناطق جهان به صورت حکومت جنگل بوده ما امپراطوریهایی داشتیم که هر کدوم پانصد – ششصد سال عمر میکردند.

شاید کمتر کشوری در جهان پیدا بشه که از لحاظ آزادی و سطح زندگی و … به پای سوئد برسه. تو سایت رسمی سلطنت سوئد خوندم که احتمالآ از هزار سال پیش حکمران داشته اند و از حکومت مرکزی هم خبری نبوده و اصلآ معلوم نیست که این افراد کی بوده اند و از حدود سال ۱۲۰۰ میلادی حکومت مرکزی بوجود اومده و اولین کسی که اسم و رسمش معلومه مال سال ۱۵۳۲ که به این سمت برگزیده شده! و حکومت در این خانواده ادامه پیدا می کنه تا سال ۱۸۱۰ که همون مارشال برنادوت و دزیره جون به حکومت سوئد انتخاب می شن و تا الان هم که سلطنت در خانوادشون ادامه داره.

حالا یه چیز جالب دیگه اینه که شاه سوئد تا سال ۱۹۷۴ یعنی ۳۳ سال پیش حکومت می کرده و تازه در این سال قانونی تصویب میشه که میگه از این به بعد به عنوان سمبل سوئد باشه. مردم شانس دارند که شاهانشون از قدرتشون سوء استفاده نمی کنن و باعث پیشرفت کشور میشن و آنچنان در کشورشون برابری حقوق زن و مرد وجود داره که فرزند بزرگتر (بدون در نظر گرفتن جنسیت) به سلطنت می رسه.

ماشالا این خانواده همشون خیلی خوشگلند. به قول ندا، دزیره گفته بود که باید زن پسرم خوشگل باشه تا نسلمون خوشگل بشه. این هم نتیجش!

کتابخون

هیچ وقت فکر نمی کردم زمانی برسه که روزی شب بشه و شبی صبح بشه و من به کتابی دست نزده باشم! تو سالهای آخر دبستان بود که وقتی تعطیلات تابستون می شد ذوق می کردم که شب و روز وقت دارم تا بخونم. به سرعت هر چی کتاب تا شعاع ۱۰۰۰ متری بود خوندم و زمانی رسید که دیگه کتاب خریدن کفاف نمی داد، بابام می گفت من هر چی پول در میارم میری کتاب میخری! یکی از دوستهای بابام برام کتاب می آورد و بدترین شبها وقتی بود که کتابهاشو پس داده بودم و فرداش قرار بود برام کتاب بیاره!

گذشت و گذشت تا رسید به این جریانات apply کردن، حالا نمی دونم اثر این درگیری ذهنی بود یا به قول سیما عادت کردن به وب گردی و خوندن مقاله های کوتاه کوتاه، خلاصه تمرکز پَر.

حالا هر از گاهی هی زور میزنم که کتاب جدید شروع کنم مثلآ رفتم کتاب پرطرفداری مثل «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» خریدم که به بدبختی خودمو راضی کردم که تا آخرشو بخونم اما خیلی چرت بود! بعد از چند ماه که کتاب نخوندم یه کتاب دیگه برداشتم که حسین ازم پیچوند! چند ماه بعد رفته بودم شهر کتاب یه اثر آلبادسس پدس رو دیدم و چون از سیما شنیده بودم که نویسندهء معروفیه کتاب «از طرف او» رو خریدم که با خوندنش از هر چی کتابه حالم به هم خورد، نه به خاطر این که به طرز احمقانه ای ضد مرد بود که از بس زنها رو خنگ و معصوم نشون داده بود! البته خداییش هم اگه زنها اون قدر خنگ بودند همون مردها از سرشون زیاد بودند.

حالا هم که وقت خالی زیاد دارم چون باید واسه IELTS بخونم ولی نمیخونم. وای که چقدر از زبان خوندن واسه امتحان بدم میاد!

مصائب اسکاری

دیشب همین موقعها بود که داشتم دست و پا می زدم که بتونم ۷۹امین دورهء مراسم اسکار رو ببینم چون شبکهء Dubai one در منطقهء ما پارازیت داره! از سایت رسمی اسکار نگاه کردم تا شبکه های دیگه ای که مراسم رو پخش می کنه پیدا کنم و این شبکه ها رو پیدا کردم: +Canal فرانسه و NTV ترکیه. اول زدم NTV و دیدم که داره با جنیفر لوپز روی فرش قرمز مصاحبه می کنه و کلی ذوق کردم که ناگهان جنیفر دهنش باز شد و با لهجهء غلیظ گفت: چوخ تشکر! زدم کانال + اما اونجا هم دوبله فرانسوی داشت و واضحه که فرانسوی قابل فهمتر از ترکیه پس دست به دامن این شبکه شدم به این امید که مراسم اصلی رو به دو زبان پخش کنه. خلاصه مراسم اصلی شروع شد و به دو زبان انگلیسی و فرانسوی بود پس با خوشحالی نشستم به تماشا اما یهو صدا قطع شد به جای حالت انگلیسی ترجمه همزمان فرانسه شد. خلاصه هی حرص خوردم و خودمو چنگ زدم تا درست شد، چند بار این قضیه تکرار شد تا این که بعد از حدود نیم ساعت درست شد.

دوباره داشتم ذوق میکردم که قفل کانال آپدیت شد و کانال رفت و برنامهء اتوآپدیت هم نتونست پیداش کنه دیگه مجبور شدم که به NTV ترکها پناه ببرم تا این که ساعت ۶ بشه و پارازیت تموم بشه. یه ربع هم حرص خوردم و با صدای ترکی مراسم رو نگاه کردم تا ساعت ۶ شد اما پارازیت قطع نشد. بالاخره حدود 6/20 بود که Dubai One وصل شد و بعد از ۲ ساعت حرص خوردن راحت شدم. حالا هی بگین این عربها بدن!

راستی تا یادم نرفته بگم که Ellen Degeneres به نحوی بسیار عالی این مراسم رو اجرا کرد. از همه با مزه تر وقتی بود که با دوربین رفته بود کنار کلینت ایست وود و با لحنی بی تفاوت به اسپیلبرگ گفت استیون بیا عکس ما دو تا رو بگیر واسه صفحهء My Space من.

آی کيو!

اگه از من بپرسند که آیا کسانی هستند که ازشون بیشتر از اونهایی بدت میاد که تو رو به گلدکوئیست و گروههای مانند آن دعوت می کنند من جواب میدم بله بله البته!

«یه دختری بود،دهاتی بود، گدا بود، کوچولو بود، خوشگل بود، مهربون بود. مریض شد داشت میمرد اما یهویی معلوم نشد چی شد که نمرد. مامان سلیطش«!» این جریان رو روی وبلاگش نوشت و فیلمشو هم با دوربین دیجیتال گرفت و گذاشت روی توتیوب و آدرسش رو برای چند نفر فرستاد. یکی از گیرنده ها اعلیحضرت شاهنشاه محمدرضا شاه پهلوی بود که توپ هم نمی ترکوندش به نامه هه اهمیت نداد از کشورش پرتش کردند بیرون و هم خودش بدبخت شد هم خانوادش! نفر بعدی بیل گیتس بود که از دانشگاه اخراجش کرده بودند دلش واسه این دختره سوخت و چون به معجزه ایمان داشت این جریان رو واسه n نفر نوشت و کار و بارش سکه شد و پولدارترین آدم دنیا شد! اگه شما هم می خواهید که …»

اولین بار که از این نامه ها دیدم دوم یا سوم دبستان بودم. یه بعد از ظهر توی جامیزی کلاس پیداش کردم و ۲-۳ روزی مردم از ترس. تو نامه ازم خواسته شده بود که ۵۰-۶۰ دفعه از روش بنویسم ولی نامهء به اون طولانی اگه یه بچه کلاس دوم بخواد از روش بنویسه فکر کنم یکساعت طول بکشه! بعد از چند روز به مامانم جریان رو گفتم و باهام حرف زد و گفت که اینا الکیه و اصلآ فکرشو نکن و بعد از اون دیگه از اینها نترسیدم. چند سالی گذشت و بزرگ شدیم و هر چه گذشت بچه ها عقلشون بیشتر شد و دیگه تا مدتها خبری از اینها نبود تا اینکه e-mail مد شد و دوباره شروع شد با این تفاوت که اون موقع این نامه ها رو بچه های کوچک و آدمهای کم سواد با ترس و لرز می نوشتن و یه جوری پخش می کردند که کسی نفهمه نویسندش کیه حالا دانشجوها با افتخار واسه Friend list شون میفرستند!

آخه بسه دیگه! تو دیگه چرا؟ ازت اصلآ انتظار نداشتم! اوا خجالت نمیکشی؟ فقط تنه گنده کردی؟ خاک بر سرت!

پس نوشت: ویکیپدیا میگه این نامه ها با استفاده از وعدهء پولدار شدن سریع و ترس از بدشانسی پخش میشه!

حسنی و مکتب (ورژن دوران اتم)

امروز کله سحر (ساعت ۱۱) با صدای پتک کوبیدن خونه پشتی از خواب پریدم، سعی کردم محل نذارم اما آقای عملهء محترم با جدیت داشت ساختمون پشتی رو خراب می کرد پس راهی جز بلند شدن نداشتم. صبحونه خوردم. حوصلهء تلویزیون نداشتم. اومدم پای کامپیوتر. اون بازی تانکه که تموم شده بود و این بازی مربع سه بعدی هم زیاد جلبم نکرده. یه ذره آهنگ گوش دادم و وبگردی کردم و دیدم دیگه کاری ندارم بکنم پس ناچار نشستم تست IELTS بزنم. به ۱۵-۱۶ رسیدم بودم که تلفن زنگ زد. همسایمون بود و گفت که ریختن تو خونه بغلی دارن ماهواره ها رو جمع میکنن. اه باز ما خواستیم درس بخونیم از آسمون و زمین بلا بارید.

به عنوان قائم مقام مدیر ساختمون، مشغول مدیریت بحران شدم و زنگ زدم به بقیه همسایه ها که در رو کسی باز نکنن. بعدش زنگ زدم به حسین که تو راه خونه بود و گفتم تا رسید یه سرک بکشه اگه جلو در ما بودن حواسش باشه باهاش نیان تو. خلاصه حسین رسید و رفتیم پشت بوم به حالت دولا دولا دیشهای خودمون رو جمع کردیم. از طرفی هم مجبور بودیم فردین بازی هم بکنیم چون همسایه طبقه آخر که هزاران سال از عمرش میگذره و گفت اگه مال خودتون رو جمع کردین دیش های ما رو هم جمع کنین. بقیه هم که آقاهاشون نبودن و همین درخواست رو داشتن. خلاصه ما هی آروم آروم دیش جمع میکردیم از اون ور هم صدای گوشخراش پرت شدن دیشهای خونه بغلی تو کوچه میومد. تا حالا که ندیده بودنمون که یه هو دیدم این همسایه طبقه آخریه IQ کلشو کرده از پنجره بیرون هی داد میزنه امیرعباس! این سیم آنتن رو بکن که من پنجره رو ببندم. میگم اینا دیش جمع میکنن با سیم که کار ندارن. خلاصه تا مأموران ناجا بخوان از جیغ جیغ خانوم همسایه که دیش گردون ۲۰۰ هزارتومنیش رو بردن خلاص بشن ما جمع و جور کردیم و رفتیم خونمون.

اما خداییش خیلی زشته که پلیس بره رو پشت بوم خونهء مردم رو نگاه کنه که کی ماهواره داره کی نداره که بره خفتشون کنه.

درس امروز) درس خوندن به هر نحو دارای عواقبه، حالا فرق نمیکنه چی باشه.
بعد از تحریر) پشت بومهای اطراف خونه یه جوری شده زشت و غمناک. چون وقتی پلیس دیشها رو جمع میکنه از پایه جدا میکنه و پایه میمونه سر جاش. شده مثله مزرعه های درو شده یا جنگلی که درختاشو بریدند!

عجايب!

امروز رفته بودم دانشگاه علم و صنعت. نمی دونم مساحتش چقدره اما احتمالآ از دانشگاه ما یه کم بزرگتر باشه، ولی چیزی که جالبه اینه که وقتی توی خیابوناش راه میری همش لازم نیست پس و پیش نگاه کنی که استادان یا کارمندان یا فرزندان عزیزشون زیرت کنن چون جلو درش یه پارکینگ داره که اینا پارک میکنن توش و پیاده گز میکنن! همیشه پیش خودم میگفتم چی میشد که تو محوطه دانشگاه انقدر ماشین نبود حالا یه جایی رو دیدم که این طوره و خیلی هم خوب بود.

راستی دخترهای دانشگاه برن خدا رو شکر کنن که علم و صنعت نمیرن! آخه خانوم دم دریهای اونجا مثله ماله شریف نیستند که عین هر جایی ها دم در باشن و پاچه مردم رو بگیرند و دنبالشون کنن، بلکه خیلی شیک تو دفترشون نشستند و دخترها راه ورود مستقیم به دانشگاه ندارند و باید از یه در اتاق اونها که جلو در ورودیه وارد بشن و از اون یکی در برن بیرون! جهلل خالق، آدم چه چیزها که نمی بینه!

این عربهای بنده خدا هم دنیایی دارن واسه خودشون. دیروز زدم کانال ملودی هیتز، حدس بزنین چی داشت پخش میکرد: Mr Egypt 2007. کف کنین! چند تا آقا بودن نیمه لخت میومدند روی صحنه ژست میگرفتند مردم هم دست میزدند! خداییش اینا این همه ایدهء جدید رو از کجا میارند؟


چند دقیقه پیش فیلم شیطان پرادا می پوشد رو دیدم. از آدمهای قوی خوشم میاد و مریل استریپ نقشش رو عالی در آورده بود.

اما آخرش از کار اندی خیلی حرصم گرفت. زیادی بی وجدانم؟ شاید! اما متأسفانه این طوریم.

 

آرزو

مرسی ندا جون که به یاد من بودی. خب حالا چی بگم؟ خودت که میدونی (از مطلب قبلی هم که معلومه) چه جور آدمی هستم!

چیزهای زیادی تو ذهنمه بعضیها دوامش چند ساعته و بعضیها چند ماه. اما چیزی که بشه آرزو بهش گفت ایناس:

-مسلمآ پول (به نظرم شدیدآ بعدیها رو تحت الشعاع قرار میده)!

-دلم میخواد شرایطی داشته باشم که محل زندگیمو انتخاب کنم، نه اینکه الزامآ ایران نباشه بلکه خودم آزادانه بگم محل اقامتم تهرانه.

-آرزو دارم سفر کنم به خیلی جاها. تعدادش هم اونقدر زیاده که نمیتونم بشمارم اما چیزی که برام مسلمه اینه که دلم میخواد تا وقتی جوونم به این جاها برم.

خودمو کشتم که همینا رو بنویسم …

اشتباه!

خطای اول: اشتباه کردن؛
خطای دوم: درست کردن اشتباه با اشتباه دیگر؛
.
.
.
خطای n ام: ادامه دادن همون راه به امید بهتر شدن!

خب بهتر نیست همون اول که فهمیدی اشتباه کردی ساده ترین راه رو انتخاب کنی. چه راهی؟ همون راه سادهء اعتراف به اشتباهت. خوبه که آدم شهامت داشته باشه و مسئولیت کارهاشو فورآ به عهده بگیره که البته آدمهای ترسو (مثل من) معمولآ موفق به این کار نمیشن.
میرسیم به همون ضرب المثل سادهء “گره ای که با دست باز میشه با دندون باز نمی کنن!”

 

 

اوهوی؛ بیست و چهار!

دو روز از تولد بیست و چهار سالگیم گذشت. یک سال دیگه هم از آرزوهام دورتر شدم. گذشت و چون که نتونستم کار بخصوصی بکنم خیلی سخت گذشت. به قول معروف میگن “میگذره ولی مثله سیخ داغ از کباب!”
البته با امید گذشت. هر روز به آرزویی و رویایی که اگه نبود زندگی ممکن نبود. درست میگن که انسان به امید زندس. اما یه وقت به خودت میای و میبینی که اینی که هستی با اونی میخوای زمین تا آسمون فرق داره. هر سال موقع تولدم می گفتم که پیر شدم اما امسال نگفتم چون کسی نبود که بهش بگم!
اما هنوز هم امید دارم و هنوز هم دعا میکنم و به هر بند نازکی از امید چنگ میزنم و اینو می دونم که هرکی مشکل خودشو بزرگترین و راه خودشو سختترین میدونه!

 

S’il n’en restait qu’une

سلین دیون رو خیلی دوست دارم. صداش خوبه و معمولآ اهنگاش به خاطر معنا و صدا و لحنش خیلی رو من اثر داره. خوشحالم که آلبوم جدیدش امروز فردا در میاد و الان هم با تک آهنگ منتشر شده اش دارم حال میکنم.

Et s’il n’en restait qu’une
Pour aller bravement
Rêver au clair de lune
Au bras de son amant
Et pour avoir l’audace
De confier en été
A l’étoile qui passe

Des voeux d’éternité

معنی فارسی رو نوشتم و یه مقدار هم دستکاریش کردم که قابل فهم تر بشه اما قشنگ نشد.

اگر کسی در آنجا نمانده باشد جز او
برای قوی ادامه دادن
بیندیش به پرتوهای نور ماه
در بازوان معشوق
شجاع باش
و با اعتقاد به تابستان
در ستاره هایی که می گذرند
رویاهای ابدی ببین

 

 

فصل ديگر

یادمه اون موقعی که وبلاگ قبلیم اشکال پیدا کرده بود و آپدیت نمی شد (حدود یکسال و نیم پیش) چند روز باهاش ور رفتم و آخر سر این یکی رو درست کردم. اون موقع آخرای دوره لیسانس بود و می دونستم که به زودی خیلی چیزهای زندگیم تغییر خواهد کرد. چقدر آرزو داشتم و چقدر برنامه تو ذهنم بود. برنامه ها که یکی یکی خراب شد و آرزوها هم که رفت به قبرستون رویاها!

خواستم بگم که اگه وضعیت کشورمون و برنامه ها بهتر بود باعث این همه بلاتکلیفی و مشکل واسه ما نمی شد اما خداییش چی میشه انتظار داشت؟ وقتی چند هزار تا ایرانیهایی که خودشون رو متمدن میدونن و ۱۰-۲۰ سال تو آمریکا زندگی کردند و سر مراسم تشییع جنازهء مهستی اون همه جار و جنجال و خاله زنک بازی در میارند، وقتی یکی میگه به ما آب و خرما نرسید یکی میگه ما سر قبرش نرفتیم، وقتی یه روز لیلا فروهر و شهره میرن قبرستون و یه روز دیگه گوگوش و ستار، وقتی اون قدر قبرستون رو کثیف کردن و آشغال ریختن و گلها رو خراب کردن خداییش ما از دولتمون چه انتظاری میتونیم داشته باشیم. ایراد از متن و بطن جامعه در میاد. خب معلومه که دولت آمریکا اینها رو میبینه که این همه سال اونجا هستن و وضعیتشون اینه میگه وای به حال ما با این فرزندان انقلابشون! ما را به خیر شما امیدی نیست شر مرسان!

حالا وقتی این وضع ایرانیهای ساکن آمریکا باشه دیگه اونهایی که ۲-۳ روز پاشون رو از این زندان میذارند بیرون و میرن دبی دیگه چه کارها که نمیکنن!

اولش مطلب رو با افسردگی و ناراحتی شروع کردم و میخواستم یه عالمه چیز دیگه بگم اما به خودم که اومدم دیدم یه چیز دیگه شد و حوصله ندارم پاکش کنم و دوباره بنویسم

زوجات يائسات

وقتی که تبلیغ سریال Desprate Housewives رو از MBC4 دیدم خوشحال شدم ولی فکر نمی کردم که بعد از دیدنش این قدر ازش خوشم بیاد. به نظر من که واقعآ جذابه چون هم خنده داره، هم حرص در بیاره، هم هیجان انگیزه، هم اعصاب خورد کنه و از همه مهمتر جنبه های خاله زنکیش خیلی قویه.

تو این مدت اخیر احساس زیاد خوبی نداشتم از یه طرف خودم بلا تکلیف هستم از طرف دیگه دو تا از دوستهای خوبم فرار مغزی کردن. گفتم یه کاری کنم یه ذره از این حال و هوا در بیام رفتم سری ۱ و ۲ مجموعه رو گرفتم و دیدم و کلی حال کردم. فقط بدیه موضوع اینه که شده مثله اعتیاد تا وقتی که دارم میبینم حالم خوبه و خوشحالم. تا تموم میشه میخوام بدیش رو شروع کنم و به خودم میام میبینم مثلآ قرار بود یه قسمت ببینم و بخوابم اما ساعت ۴ صبحه و هنوز من میخ نشستم. ۴-۵ شبه کل ۲۳ قسمت سری ۲ رو دیدم و چون بقیهء DVD هاش در نیومده حالا دارم Shareaza رو التماس میکنم که دانلود کنم.

این ۵ تا خانوم همون همسران نا امید معروف هستن (ناامیدی تو چشاشون موج میزنه) که البته اصل کاری ۴ نفر کنار هستن که دنبال داشتن عشق تو زندگیشون یا نگه داشتنش هستن و اونی که لباس سرمه ای پوشیده و وسط عکسه “Edie” دنبال یه چیز دیگس و حالا اگه عشقی هم باهاش بود که بهتر!

خلاصه این که سریالهای آمریکایی دست کمی از فیلماش ندارند. و شاید تشبیه خوبی نباشه اما یه جورایی مثله رمانهای بلند میمونن، همون رمانهایی که تا تموم نشده من دلم نمیاد زمین بذارمشون.

پی نوشت: این صفحهء ویکی رو درست کردم.

نصف شب

چند دقیقه پیش یک قسمت دیگه از سریال Desprate Housewives رو دیدم. قسمت هفتم از سری سوم بود. واقعآ تکان دهنده بود. خیلی پبش اومده که از فیلم یا سریالی خوشم بیاد اما آخرین باری که یه سکانس اشک به چشمم آورد رو یادم نیست. این بار هم بدنم مورمور شد، هم چشمام پر اشک شد، و هم هق هق کردم و لرزیدم (البته اشکم نریخت).
چند جملهء قشنگ و به یاد موندنی داشت. اینجا مینویسم که یادم باشه:

فلیسیتی هافمن وقتی داره جیغ میزنه و با عصبانیت این رو میگه واقعآ رو آدم اثر میذاره و تکونت میده:

We all have pains, everyone in here has pain, but we deal with it. We swollen and get going with our life
این هم یه جملهء آرامش بخش از مری-آلیس:

We can’t prevent what we can’t predict. But you can enjoy this beautiful day. ٌٌٌWe get so few of them

 

یک پاسخ to “آرشیو پرشین بلاگ من”

  1. ندا می گوید:

    زنها همیشه خوشگل هستند

يك پاسخ برايش بگذاريد