Archive for آگوست, 2007

پیشداوری

پنجشنبه آگوست 30, 2007

مهمونها رفتند و دلم هم براشون خیلی تنگ شده. عمرآ فکر نمی کردم که در عرض سه چهار روز با چند نفر آلمانی اونقدر صمیمی بشم که دلم براشون تنگ بشه و اونها هم اظهار ناراحتی کنند از اینکه سفرشون این قدر کوتاه بوده. همون طور که همه می دونند تو کلهء خارجیها اون قدر چیزهای بد از ایران و ایرانی فرو کرده اند که هر چی تو ایران ببینند باز هم ذوق می کنند (حتی چمن روی زمین!)، خدا میدونه در مورد ما چی فکر میکنند. البته تقصیر خودشون هم نیست چون منابعی جز اخبار ندارند (که همه میدونند توش چی گفته میشه).

من هم واسه این که کم نیارم و یه ضربهء کاری زدم بهشون و گفتم من فکر نمی کردم که شماها به این راحتی با ما بجوشین و جوابی که گرفتم این بود: آهان پس تو هم فکر میکردی که ما سرد و خشنیم، آلمانیها تو روابط فاصلهء خودشون رو حفظ میکنند و تا کسی رو خوب نشناسند باهاش نزدیک نمیشن و یه دلیل دیگه هم لحن و لهجهء آلمانیه که به نظر شنونده نرم و قشنگ نمیاد و حالت خشنی داره و وقتی که یه آلمانی سعی کنه انگلیسی حرف بزنه و لهجش با انگلیسی قاطی بشه حتی اوضاع بدتر میشه و شنونده می ترسه!

به قول پوکاهانتس:

You think the only people who are people
Are the people who look and think like you
But if you walk the footsteps of a stranger
You’ll learn things you never knew you never knew

کلام آخر) اما هر چه هم تلاش کنی که تصویر خوبی از وطنت نشون بدی باید هر لحظه انتظار هموطنانی رو داشته باشی که داوطلبانه بیان و چهرهء اصلی وطنشون رو نشون بدن!

کشور من

سه شنبه آگوست 21, 2007

حدود یک ماه پیش چند تا مهمون داشتیم که از آذربایجان اون طرف مرز اومده بودند تهران. آنچنان دید بدی در مورد تهران و ایران داشتند که تازه من فهمیدم که چرا این قدر تو آمریکا و اروپا از ما می ترسند، آخه وقتی کشوری که هم مرز ایرانه این طوره وای به حال اونهایی که چند هزار کیلومتر فاصله دارند.

از اونجایی که من عاشق کشورم هستم (یا به زبون ساده دیواری از دیوار من کوتاهتر پیدا نمی شه) وظیفهء خطیر گرداندن مهمانان در شهر و نشون دادن چیزهای قشنگ و جالب شهر به من سپرده شد و خب همون طور که میشه حدس زد وقتی در عرض چهار پنج روز بخوای تهران رو نشون بدی (و این چند روز همون روزهای ابتدای سهمیه بندی بنزین باشه که همه تو جَو گرونی بودند یا تو صف بنزین) حتمآ اثر خوبی خواهد داشت و این مهمانان ما کلی خوششون اومد. خلاصه بگم که خودمو کشتم که نشون بدم ما اینجا عذاب نمی کشیم، زندگی خوبه، و …

چهارشنبه شب پسر خالم با همسر آلمانیش و پدر و مادر ایشون تشریف میارند تهران. این بار هم یه چیزهایی از گوشه و کنار در مورد این که یه سری جا من (!!!) قراره ببرم نشونشون بدم شنیدم!

ما که فنا شدیم اما بد نیست دوسه نفر از شش ملیاردی که از ایران بدشون میاد کم بشه.

دنیا کوچک است!

شنبه آگوست 18, 2007

امروز بابام گفت که یکی از دوستهای قدیمیش که دلش براش تنگ شده بوده اومده که ببینش. حال و احوال کردن و بعد از خودشون رسیدن به بچه ها (که شامل من هم می شده). بابام گفته که درسش تو شریف تموم شده اون هم گفته که چه جالب پسر من هم اونجا استاده. اسمش چیه؟ سعید! بابام ظهر اومد خونه وگفت: اونجا استادی به نام اکبری داشتین؟!!!!!!!!

جالبه که کار من دست کسی بوده (آخر سر هم درست نشده) که باباش با بابام دوسته و خونه شون توکوچه قبلی ما بوده و مامانم بچگیشو یادشه!!! حالا یه آدم از بیرون بیاد بگه که اگه من حرص نخورم پس چی کار کنم؟

بی ربط) توی تموم اخبار اعلام کردند که اونهایی که خدمت نرفتن با زبون خوش بیان که اگه نیان تو خیابونا گشت گذاشتیم و میگیریمشون. درسته که من هنوز دانشجوی آمریکا محسوب میشم اما داریم در مورد من حرف میزنیم پس اگه دیدین ازم خبری نشد بدونین که کجام!

درست خراب کاری

یکشنبه آگوست 12, 2007

قضیهء عیب سیستم سوخت پژوهای 405 ساخت کارخانهء ایران خودرو یه قضیهء عجیب طولانیه و آخر سر هم ما نفهمیدیم این طرح فراخوان سودی داره یا نه، چون چند بار رادیو با کسانی که ماشینشون دچار انفجار شده بود مصاحبه کرده و اونها گفتن علیرغم اینکه که به طرح فراخوان رفته اند اما باز هم این آتش سوزی رخ داده. از اونجایی که بازار خودرو ایران قبضهء دو یا سه شرکته پس واسه کسی که بخواهد حدود 10-12 میلیون پول بده انتخابهای زیادی نمی مونه و من هم از اون دسته آدمهایی هستم که هنوز مجبورم این ماشین رو سوار بشم.

تا حالا چند بار ماشین ما رو به طرحی به نام فراخوان دعوت کرده اند و من 3 دفعه به اونجا رفتم. باراول که یه سری قطعات رو عوض کردند، بار دوم فقط در موتور رو باز کرد و گفت این که سیستم سوختش اصلاح شده و معلوم شد که ما علاف بودیم که این همه راه تا اونجا رفتیم. خلاصه 2 هفته پیش باز تماس گرفتند و به من وقت دادند که ماشین رو ببرم اونجا و من از اون خانوم محترم پرسیدم اگه قراره ما رو اونجا اسکل کنند و بگن این ماشین مشکلی نداره بیخود این همه راه نرم ولی به من اطمینان داد که طرح جدیه و به من آدرس داد. حالا بگذریم که آدرس به من اشتباه داد و نیم ساعت تو جاده مخصوص معطل بودم و عقب جلو رفتم تا آخر سر بهشون زنگ زدم و معلوم شد این جایی که من آدرس داده و اونجایی که من باید برم 3 کیلومتر با هم فاصله داره!

وقتی که وارد محوطه شدم دیدم یه صف 10-12 تا ماشینه و فورم پر کردم تا نوبتم شد و خیلی شیک ماشین رو ازم گرفتند و گفتن برین بالا چای و شیرینی هست و 20 دقیقه بعد ماشین حاضره، آقای محترم پشت ماشین نشست و take off کرد و رفت. من هم شونه ای بالا انداختم و یه کناری ایستادم تا ماشین حاضر بشه. تو این مدت فهمیدم که با همه ماشینها take off میکنن بدتر از اونی که با مال من کردند و همه مردم دارند غرغر میکنن. یه آقایی کنار من گفت نکن آقا، من تا حالا با ماشینم take off نکردم من هم پوزخندی بهش زدم و گفتم اینجا کارهایی میکنن که تو عمرت با ماشینت نکردی اما اصلآ ایده ای از بلایی که قراره سر خودم بیاد نداشتم! خلاصه بعد از 10 دقیقه دیدم که کار ماشین من تمومه و به طرف در پارکینگ راه افتادم که اونجا قرار بود تحویلش بگیرم. یهو صدای گوش خراش take off به گوشم رسید (نه از اون معمولیا که خودمون گاهی میکنیم) و دیدم که بعله ماشین منه، ماشین سرعت گرفت و از پارکینگ خارج شد و در همین زمان یه بنده خدایی از جهت دیگه (موقعیت طوری بود که این دو راننده همدیگه رو نمی دیدن) حرکت کرد و من گفتم که الانه که هر دو له بشن، اما این کارمند محترم ایران خودرو (یا همون رانندهء فرمول1 که حقشو خورده بودند و مجبور شده بود اینجا کارگری کنه) فرمون داد و ترمز کرد که ماشین من نیم دور چرخید و تصادفی رخ نداد. خلاصه دوباره ماشین با صدای گوشخراشی راه افتاد و سرعت گرفت و به سمت جایی که من باید تحویلش می گرفتم اومد و نزدیک من که رسید با کمک ترمز دستی یه دور در جای خوشگل زد و رو به در خروج ایستاد. خلاصه ماشین رو تحویل گرفتم و اومدم و تو مسیر به خاطر صدای ضبط متوجه چیز خاصی نشدم. امروز که شوار شدم دیدم که یه صدای عجیبی میاد و ماشین وقتی گاز میخوره میلرزه که بابام گفت که حتمآ بست اگزوز کنده شده، با ماشین بد رانندگی کردی؟ آرتیست بازی کردی؟ که من گفتم چیز مهمی نبوده به 2-3 تا take off و یه دور در جا و یه دستی و … که این حرفها رو نداره!

Hello world!

جمعه آگوست 10, 2007

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!