مهمونها رفتند و دلم هم براشون خیلی تنگ شده. عمرآ فکر نمی کردم که در عرض سه چهار روز با چند نفر آلمانی اونقدر صمیمی بشم که دلم براشون تنگ بشه و اونها هم اظهار ناراحتی کنند از اینکه سفرشون این قدر کوتاه بوده. همون طور که همه می دونند تو کلهء خارجیها اون قدر چیزهای بد از ایران و ایرانی فرو کرده اند که هر چی تو ایران ببینند باز هم ذوق می کنند (حتی چمن روی زمین!)، خدا میدونه در مورد ما چی فکر میکنند. البته تقصیر خودشون هم نیست چون منابعی جز اخبار ندارند (که همه میدونند توش چی گفته میشه).
من هم واسه این که کم نیارم و یه ضربهء کاری زدم بهشون و گفتم من فکر نمی کردم که شماها به این راحتی با ما بجوشین و جوابی که گرفتم این بود: آهان پس تو هم فکر میکردی که ما سرد و خشنیم، آلمانیها تو روابط فاصلهء خودشون رو حفظ میکنند و تا کسی رو خوب نشناسند باهاش نزدیک نمیشن و یه دلیل دیگه هم لحن و لهجهء آلمانیه که به نظر شنونده نرم و قشنگ نمیاد و حالت خشنی داره و وقتی که یه آلمانی سعی کنه انگلیسی حرف بزنه و لهجش با انگلیسی قاطی بشه حتی اوضاع بدتر میشه و شنونده می ترسه!
به قول پوکاهانتس:
You think the only people who are people
Are the people who look and think like you
But if you walk the footsteps of a stranger
You’ll learn things you never knew you never knew
کلام آخر) اما هر چه هم تلاش کنی که تصویر خوبی از وطنت نشون بدی باید هر لحظه انتظار هموطنانی رو داشته باشی که داوطلبانه بیان و چهرهء اصلی وطنشون رو نشون بدن!