Archive for سپتامبر, 2007

بازم بازی!

یکشنبه سپتامبر 30, 2007

اول از همه باید از رویا تشکر کنم که منو دعوت کرده. حیف که وقتی توی ایران بودی پیش نیومد که بیشتر باهات دوست بشم و دوستیمون در حد سلام و علیک دورادور باقی موند، و البته اون موقع ها وبلاگت رو ندیده بودم اما از وقتی با وبلاگت آشنا شدم یه حس صمیمیت (که قاعدتآ باید یه طرفه باشه) بهت حس میکنم.

چیزی که مسلمه اینه که مطالب من طوری نیست که مخاطب عام داشته باشه و هر از گاهی میام و چیزی می نویسم. به همین دلیل چه طور می تونم بهترین مطلبی که نداشتم رو انتخاب کنم؟ (الان یه نگاهی به وبلاگ اولیم انداختم و واسه این که به چیزی اشاره کرده باشم این مطلبم رو میذارم.)

معمولآ روزهای تولد روزهای خوبی میشه چون همه آدم رو دوست دارند، به آدم محبت میکنند، کادو میدن، بدیهاتو می بخشند و فراموش می کنند و … از روز قبل از عید و خود نوروز هم خوشم میاد. شب یلدا رو هم دوست دارم.

تقریبآ از همه رنگها خوشم میاد چون هر رنگی به چیزی قشنگه و میاد ولی اگه بخوام دقیق بگم از آبی خوشم میاد، قرمز رو هم دوست دارم (چه کنم دیگه وبلاگ پرخوانندس و نباید دل هیچ یک از خواننده ها رو بشکنم!)

بیشتر آهنگهای پاپ و راک گوش میدم اما تو هر حس و حالی باشم آهنگهای ملایم بهم مزه میده. آهنگهای مورد علاقم هم زیادند اما چند تا که عاشقشونم و الان یادم هست: I believe in you محصول مشترک سلین دیون و ایل دیوو، Forever and For Always اثر Shania Twain و …

بدترین خاطره ای که دارم گرفتن ویزای آمریکا بود! (چون نتونستم برم و هنوز دارم بدبختیشو میکشم.)

بدترین ضد حال: وقتی که برای بار دوم (بعد از 5-6 ماه) رفتم سفارت آمریکا و آقای آفیسر با خونسردی گفت بهت ویزا نمیدم!

یادم نمیاد قول خاصی به کسی داده باشم ولی به خودم قولهای زیادی دادم که اکثرآ یا کوتاه مدت بودن یا بیخیالشون شدم.

ناشیانه؟!!! چی بگم والا؟

بهترین خاطره ندارم چون خاطرات خوب زیادند اما چیزی به این شدت خاص به ذهنم نمیاد. روزهای خوب دور هم بودن با دوستای خوبم، دلقک بازیهاش و …

کسی که بخوام ببینمش: به نظرم باید حالت آرزو داشته باشه و شامل دیدن کسایی که مطمئنم میبینم (مثل پژواک و سیما) نشه. لطفن مسخره نکنین “سلین دیون”! دیگه … آهان، دیدن دوبارهء گالینا (همسر آلمانی پسر خالم) که فقط 4-5 روز دیدمش اما اونقدر حرف زدیم که همه کف کرده بودند که اینها چقدر حرف دارند که با هم بزنند.

نفرین: هر چند که احتمالآ دو سه نفر رو هیچ وقت نبخشم، اما اهل نفرین نیستم. (یا حداکثر میگم که امیدوارم که روزی کارشون دست کسی مثل خودشون بیوفته.)

کسی نمی تونه با اطمینان بگه که ده سال دیگه کجاس و چه کار میکنه اما امیدوارم اونجا، اینجایی که الان هستم نباشه و یه کمی بیشتر در جهت آزوهام باشه.

حرف دل: منتظر خوش شانسی نیستم اما آرزوم دیدن روزیه که بدشانسیهای الکی نیارم. (خدایا برسون، فکر کنم دیگه وقتشه!)

رسیدم به قسمت دعوت: بازدید کننده هام کم نیستن اما کسی رو نمیشناسم که دعوتش کنم پس هر کی خوند رو دعوت میکنم که بنویسه.

7 مهر

شنبه سپتامبر 29, 2007

بعد از 5-6 سال اولین هفتم مهریه که پژواک نداریم! (همه گریه کنین)

پژواک جون دل همهء ما برات یه ذره شده. چه خاطرات خوشی از این تاریخ داریم چون از تولد همه ویژه تر برگزار میشد و دلیلش هم اینه که تو یه چیز دیگه ای.

امیدوارم که خوش باشی (و فکر کنم که هستی)!

دعا (به مناسبت ماه رمضون): خدایا هیچ پژواک داری رو بی پژواک نکن که بی پژواکی بد دردیه!

سه شنبه سپتامبر 18, 2007

دکتر نجومی هم رفت.

همیشه فکر می کردم خوب میشه، آخه مگه ممکن بود که چیزی بتونه جلوش قد علم کنه و از پا درش بیاره، حتی سرطان!

با همه آدمهایی که میشناختم فرق داشت. خیلی از آدمها شبیه آدمهای دیگه هستند ولی دکتر نجومی یه چیز دیگه بود و توی دانشکدهء ریاضی مثل یه پدیدهء عجیب بود، و چقدر بقیهء استادها باهاش لج بودند و چشم دیدنش رو نداشتند (این همه ای که میگم فوقش شامل دو سه نفر نشه). دکتر نجومی کاملآ در دانشکدهء ریاضی دانشگاه شریف (یا بهتر بگم واسه جامعهء ما) یه دگراندیش بود. کسی بود که به همه ما اطمینان کرد، کسی بود که بالاخره گفت این وضعیت تدریس خشک به درد نمی خوره، کسی بود که گفت امتحان بده، کسی بود که علاوه بر درس چیزهای زیادی به ما یاد داد اما حیف که ما ها جنبه چنین آدمی رو نداشتیم!

خیلی باسواد بود خیلی خیلی باسوادتر از اونهایی که با در آوردن پدر دانشجو و ندادن نمره بهش میخواستن خودی نشون بدن. جالبه که در مقابل کارها و نظراتش، یه جای اینکه دانشکده و استادهای از خود راضیش یه تکونی به خودشون بدن، سختتر از قبل سر جاهاشون موندند. متأسفم! واقعآ متأسفم که دکتر نجومی توی طبقهء چهارم تنها بود و هیچکس اونجا نخواست که بشناسدش اما مطمئنم که تو طبقهء اول خیلیها دوسش داشتند و دارند و ازش خیلی چیزها یاد گرفتند!

وقتی بهش فکر میکنم به جای غصه خوردن یاد خاطراتش میوفتم و لبخند به لبم میشینه و به نظرم اینطوری بهتره، روحش شاد.

پی نوشت: دیشب این خبر تکانم داد و گفتم به غیر از دو سه نفر از استادها بقیه چشم دیدنش رو نداشتند! الان حالت عادی دارم و میگم به غیر از دکتر زنگنه و دکتر مهری هیچکس چشم دیدنش رو نداشت. چه دلیل و توجیحی برای شرکت نکردن در مراسم تشییع این مرحوم از طرف بقیهء اساتید وجود داره وقتی که ترم دیروز شروع شده و کلاسهای دانشکده امروز تعطیل بوده؟ مگه شرکت در مراسم بهشت زهرا (با رفت و برگشت) بیش از سه ساعت وقت گرفت؟ اشکال ما اینه که فکر میکنیم این روزها فقط برای دیگران پیش میاد! برای همهء آدمهای بخیل متأسفم. به قول معروف میگن که زمستون می گذره ولی رو سیاهی به زغال میمونه!

آموزش همه چیز با فیلم

دوشنبه سپتامبر 3, 2007

این مطلب رو به عنوان نویسندهء مهمان در وبلاگ مزیدی نوشتم و اونجا چاپ شده.

بارها شده که وقتی خواستم به مهمونی رسمی برم با کراوات زدن مشکل داشتم، و نشد که دو تا گره هم اندازه بتونم بزنم، یه بار بلند، یه بار کج، یه بار کوتاه، … تا اینکه یادم افتاد که یه دفعه در مورد سایت جالب video jug شنیده ام که آموزش همه چیز داره. اما وقتی وارد سایت شدم دیدم که نه تنها آموزش درست حسابی چند تا گره کراوات داره که آموزش همه چیز به نحو خیلی خوبی توش هست. خلاصه من دو روز تموم داشتم توی ویدیو جاگ می گشتم و آموزش چیزهای مختلف (از آموزش لباس خریدن و اصلاح کردن تا پیدا کردن تومور در بدن) رو تماشا میکردم. این بار که مشکلی برام پیش بیاد و کاری رو بلد نباشم میدونم که اول از همه باید به کجا سر بزنم.

اگه تا حالا از ویدیو جاگ استفاده نکردین یا سرسری ازش گذشتین حتمآ زودتر بهش سر بزنین خصوصآ اگه مثل من از اون تیپ آدمهایی هستین که خجالت میکشند و سوال کردن براشون مشکله!