Archive for مارس, 2008

مورچه

شنبه مارس 15, 2008

به ما حمله شد! اینجا منطقهء جنگیه!

خدا رحم کنه. امروز با کم رفتیم خرید. توی سوپر مارکت دیدم رفته سراغ قفسهء حشره کش ها 2 تا بزرگشو برداشته. من هم که از نقشه های شوم این خبر نداشتم به موضوع اهمیت ندادم. امروز بعد از ظهر رو کاناپه لم داده بودم و تو اینترنت وول می خوردم از پشت سرم میشنیدم که هی صدای اسپری میاد و این هی داره بالا پایین میپره و از در پشتی هی میره و میاد. اهمیت ندادم. یه نیم ساعتی گذشت دیدم نـــــه خـــیــــــر مثل این که از پا نمی افته! برم ببینم چه خبره که دیدم اووووه! از در و دیوار خونه داره مورچه بالا میره. میگم اینا از کجا اومدن؟ کاشف یه عمل اومد که آقا  رفته با حشره کش افتاده به جون این مورچه هایی که توی سوراخ سمبه های دور خونه زندگی می کنند و مورچه های بدبخت از لونه زدن بیرون که بلکه زنده بمونند! حالا نکتهء عجیب اینه که این اسکل ها لاروهاشون هم به دندون کشیده بودند با خودشون آورده بودند بی خبر از اینه حشره کشه لارو هم میکشه. صحنه بدی بود یه عالمه مورچه که یه چیز سفید توی دهنشونه! کلی جاروکشی کردیم اما همین طور مورچه از همه جا میجوشه. خدا به دادمون برسه، میترسم صبح که بیدار شدم تو لونه مورچه ها باشم!

من در خارج!

دوشنبه مارس 10, 2008

الان رو تخت لم دادم و دارم فکر میکنم که بخوابم یا نه! اَلن که فکر کنم 2 ساعته خوابیده. کامرون هم که سر و سراغی ازش نیست، لورا رو هم که امروز ندبدم. این محل ما زیادی دنجه. جز صدای جیرجیرکها که از فاصله دور میاد یه موجود بد صدا هر 2 ساعت یه بار یه صدایی تو مایه های قار قار و قور قور از خودش در میاره. استرالیاس دیگه، خدا میدونه توش چیا پیدا میشه!

 الان بدجوری فکر جک و جونور تو کلم افتاده. خب حق دارم: امروز صبح که از خونه اومدم بیرون علفها یه جور بدی تکون خورد و یه چیزی وول خورد اول کنجکاو شدم که ببینم چیه، بعدش گفتم مگه مرض داری بیا برو به کارت برس! ظهر یه مارمولک گنده سمت در وسطیه خونه دیدم (این خونهء ما تقریبآ 2 تا خونس که با یه راهرو از هم جدا شده، قسمت جلو مال من و آلن ه و قسمت عقب هم محل سکونت صاحب خونه یا همون لورا و کم ه که خواهر برادرن) هر چی خواستم بکشمش دلم نیومد، سعی کردم که دورو باز کنم بیرونش کنم که بازم نشد، پس ردش کردم همون سمت کامرون اینا! خب هر چی نباشه استرالیایین، عادت دارن! عصری داشتم با آلن حرف میزدم تعریف کرد که هفتهء پیش یه جا کار میکرده یه ماره (از این بی زهر و خطرا) هی اون دور و بر می پلکیده و اعصاب این بنده خدا رو دستمالی میکرده. شب هم که آلن داشت می رفت تو اتاقش یه هو داد کشید پرید، من که سکته ناقص زدم به فارسی گفتم چیه؟ دیدم که یه عنکبوت از اون گنده پرز دار چندش آورا (از اونها که تو راز بقا نشون میدن) رو دیواره اتاقشه. گفت انقدر از اینا بدم میاد مجبورم بکشمش (حالا با یه اکراهی اینو گفت)! من هم گفتم خدا رو شکر. حالا رفته یه پاکت پرپری آورده من که گفتم عمرآ با این بمیره اما همچین قشنگ کشتش که هیچ اثری هم ازش نمومد. حالا کاغذ انداخته زیرش گرفته جلو من میگه ببین که هشت تا چشم داره! گفتم باشه باشه دیدم، بیخیال شو. انگار زیر میکروسکوپ میدیدم بس که گنده بود! ریختش هنوز جلو چشممه.

 اگه کسی خواست بیاد استرالیا اول فکر این جاهاشو بکنه هااا، نگین نگفتی.