دیشب طبق معمول خوب خوابم نبرد و صبح ساعت نه و نیم بلند شدم. با بی حالی صبحونه جور کردم و نشستم سر میز. الن رفت پایین و همون موقع زنگ در رو زدن. من یه مکثی کردم که شاید یکی بیاد در رو باز کنه ولی خبری نشد. پا شدم رفتم دم در دیدم دو تا آقای موقر ایستادن و با لبخند ملیح سلام احوال پرسی کردن و اسممو پرسیدن. گفتم حتمآ با “کم” کار دارین گفت نه! خودشو ومعرفی کرد و گفت چند دقیقه وقتتو میگیرم. یه بروشور در آورد که روش عکس یه مدل از جونور مورد علاقم (مارمولک!) بود و گفت از اینا این دور و برا دیدی؟ گفنم آره. گفت دیدی چه خوب از همه جا بالا میرن و رو سقف راه میرن. تو کتاب مقدس در مورد اینها نوشته و … نظر تو چیه؟ فکر میکنی خدا اینا رو این طور آفریده یا شانسی این طورین! تو دلم گفتم بابا ما دوازده سال تو ایران مدرسه رفتیم و دینی قرآن داشتیم و بیست واحد هم از اینا تو دانشگاه پاس کردیم من اگه بخوام با تو کل دین بندازم که سوسکت میکنم فنچول!
خلاصه هی حرف زد من هی زیاد محل نذاشتم که بلکه از رو بره دیدم که ول نمی کنه. گفتم من دانشجو خارجیم و مسلمونم بلکه بیخیال بشه که نشد تازه ذوق کرد. در همین حال الن از پله های پشتی اومد بالا و منو دید که مغزمو کار گرفتن! من صورتشو نمیدیدم اما کاملآ حس کردم که یه ذره نگاهم کرد و یهو بدو بدو رفت. تو دلم گفتم الان میره تفنگ میاره اینو میکشه که دیدم رفته “کم” رو هم صدا کرده دو تایی اومدن ذل زدن به من. با این که نمی دیدمشون کاملآ معلوم بود که دارن میترکند از خنده!
آقاهه هی حرف زد و یه مشت بروشور بهم داد و گفت از کجایی؟ گفتم ایران. دیگه ذوق مرگ شد و گفت Iran what an ancient country. Oh I believe Tehran is a great and beautiful city! خلاصه سعی داشت از همه اصول بازاریابی و روان شناسی استفاده کنه. و آخر سر گفت هفته دیگه میام میبینمت! و رفت. تا برگشتم چشمم به این دو تا دلقک افتاد که غش کردن ازخنده.
کم گفت این قدر با اینها نایس نباش و الن هم که بی دین و ایمون حالا نوبت من بود بخندم به اینها که حرص میخوردن و فحش میدادند. الن گفت چه وقیحه که اومده میگه ما هم مثل مسلمونها یه خدا داریم مرتیکه پس اون پدر پسر روح القدستون کین که می پرستین؟ بدش رفته از ویکیپدیا فرقه آقاهه رو سرچ کرده و عقایدشونو میخونه و یکی یکی تحقیر میکنه مثل این که میگن نباید خون اهدا کرد.
سه شنبه آوریل 22, 2008 در t 8:42 ب.ظ |
حالا ربط خدا به مارمولک چی بود؟! نمی شد طاووسی قناری ای چیزی رو برای اثبات وجود خدا مثال بزنه؟!
یادته مرغابی کتاب دوم دبستان که می تونه هم شنا کنه هم پرواز کنه، پس خدا آفریده اتش!!!:))