اول از همه باید از رویا تشکر کنم که منو دعوت کرده. حیف که وقتی توی ایران بودی پیش نیومد که بیشتر باهات دوست بشم و دوستیمون در حد سلام و علیک دورادور باقی موند، و البته اون موقع ها وبلاگت رو ندیده بودم اما از وقتی با وبلاگت آشنا شدم یه حس صمیمیت (که قاعدتآ باید یه طرفه باشه) بهت حس میکنم.
چیزی که مسلمه اینه که مطالب من طوری نیست که مخاطب عام داشته باشه و هر از گاهی میام و چیزی می نویسم. به همین دلیل چه طور می تونم بهترین مطلبی که نداشتم رو انتخاب کنم؟ (الان یه نگاهی به وبلاگ اولیم انداختم و واسه این که به چیزی اشاره کرده باشم این مطلبم رو میذارم.)
معمولآ روزهای تولد روزهای خوبی میشه چون همه آدم رو دوست دارند، به آدم محبت میکنند، کادو میدن، بدیهاتو می بخشند و فراموش می کنند و … از روز قبل از عید و خود نوروز هم خوشم میاد. شب یلدا رو هم دوست دارم.
تقریبآ از همه رنگها خوشم میاد چون هر رنگی به چیزی قشنگه و میاد ولی اگه بخوام دقیق بگم از آبی خوشم میاد، قرمز رو هم دوست دارم (چه کنم دیگه وبلاگ پرخوانندس و نباید دل هیچ یک از خواننده ها رو بشکنم!)
بیشتر آهنگهای پاپ و راک گوش میدم اما تو هر حس و حالی باشم آهنگهای ملایم بهم مزه میده. آهنگهای مورد علاقم هم زیادند اما چند تا که عاشقشونم و الان یادم هست: I believe in you محصول مشترک سلین دیون و ایل دیوو، Forever and For Always اثر Shania Twain و …
بدترین خاطره ای که دارم گرفتن ویزای آمریکا بود! (چون نتونستم برم و هنوز دارم بدبختیشو میکشم.)
بدترین ضد حال: وقتی که برای بار دوم (بعد از 5-6 ماه) رفتم سفارت آمریکا و آقای آفیسر با خونسردی گفت بهت ویزا نمیدم!
یادم نمیاد قول خاصی به کسی داده باشم ولی به خودم قولهای زیادی دادم که اکثرآ یا کوتاه مدت بودن یا بیخیالشون شدم.
ناشیانه؟!!! چی بگم والا؟
بهترین خاطره ندارم چون خاطرات خوب زیادند اما چیزی به این شدت خاص به ذهنم نمیاد. روزهای خوب دور هم بودن با دوستای خوبم، دلقک بازیهاش و …
کسی که بخوام ببینمش: به نظرم باید حالت آرزو داشته باشه و شامل دیدن کسایی که مطمئنم میبینم (مثل پژواک و سیما) نشه. لطفن مسخره نکنین “سلین دیون”! دیگه … آهان، دیدن دوبارهء گالینا (همسر آلمانی پسر خالم) که فقط 4-5 روز دیدمش اما اونقدر حرف زدیم که همه کف کرده بودند که اینها چقدر حرف دارند که با هم بزنند.
نفرین: هر چند که احتمالآ دو سه نفر رو هیچ وقت نبخشم، اما اهل نفرین نیستم. (یا حداکثر میگم که امیدوارم که روزی کارشون دست کسی مثل خودشون بیوفته.)
کسی نمی تونه با اطمینان بگه که ده سال دیگه کجاس و چه کار میکنه اما امیدوارم اونجا، اینجایی که الان هستم نباشه و یه کمی بیشتر در جهت آزوهام باشه.
حرف دل: منتظر خوش شانسی نیستم اما آرزوم دیدن روزیه که بدشانسیهای الکی نیارم. (خدایا برسون، فکر کنم دیگه وقتشه!)
رسیدم به قسمت دعوت: بازدید کننده هام کم نیستن اما کسی رو نمیشناسم که دعوتش کنم پس هر کی خوند رو دعوت میکنم که بنویسه.