سلین دیون

سه شنبه آوریل 1, 2008 با mynewchapter

دیشب با پژواک رفتیم کنسرت سلین دیون! دو ساعت کنسرت مثل چشم به هم زدنی گذشت و ما هنوز باورمون نمیشه. واقعآ عالی بود و از اون چیزی که فکرشو میکردم باهال تر بود.

الان آهنگ I drove all night رو گذاشتم و به اون لحظه ای فکر میکنم که سلین اومد رو صحنه و همه جیغ میکشیدند و اون میخوند: I drove all night to get to you و به ما اشاره میکرد و بدنم مور مور میشد.

بعد از این که دو تا آهنگ خوند چند دقیقه حرف زد و از قشنگی استرالیا گفت (که به ما مربوط نمیشد!) و گفت که دیشب تولدم بود و همه باز جیغ ویق کردن و براش تولد مبارک خوندن و اون هم تیریپ احساسات گذاشت. همه چیز کنسرت خوب بود ولی حیف که ازاون همه آهنگ قشنگ فرانسوی فقط یکی خوند.

من) وقتی آدم قرار باشه جایی باشه خود به خود میرسه بهش. من تا چهل روز پیش استرالیا اومدنم معلوم نبود و تا چهار روز پیش اصلآ بلیت نداشتم اما همه چی جور شد!

مورچه

شنبه مارس 15, 2008 با mynewchapter

به ما حمله شد! اینجا منطقهء جنگیه!

خدا رحم کنه. امروز با کم رفتیم خرید. توی سوپر مارکت دیدم رفته سراغ قفسهء حشره کش ها 2 تا بزرگشو برداشته. من هم که از نقشه های شوم این خبر نداشتم به موضوع اهمیت ندادم. امروز بعد از ظهر رو کاناپه لم داده بودم و تو اینترنت وول می خوردم از پشت سرم میشنیدم که هی صدای اسپری میاد و این هی داره بالا پایین میپره و از در پشتی هی میره و میاد. اهمیت ندادم. یه نیم ساعتی گذشت دیدم نـــــه خـــیــــــر مثل این که از پا نمی افته! برم ببینم چه خبره که دیدم اووووه! از در و دیوار خونه داره مورچه بالا میره. میگم اینا از کجا اومدن؟ کاشف یه عمل اومد که آقا  رفته با حشره کش افتاده به جون این مورچه هایی که توی سوراخ سمبه های دور خونه زندگی می کنند و مورچه های بدبخت از لونه زدن بیرون که بلکه زنده بمونند! حالا نکتهء عجیب اینه که این اسکل ها لاروهاشون هم به دندون کشیده بودند با خودشون آورده بودند بی خبر از اینه حشره کشه لارو هم میکشه. صحنه بدی بود یه عالمه مورچه که یه چیز سفید توی دهنشونه! کلی جاروکشی کردیم اما همین طور مورچه از همه جا میجوشه. خدا به دادمون برسه، میترسم صبح که بیدار شدم تو لونه مورچه ها باشم!

من در خارج!

دوشنبه مارس 10, 2008 با mynewchapter

الان رو تخت لم دادم و دارم فکر میکنم که بخوابم یا نه! اَلن که فکر کنم 2 ساعته خوابیده. کامرون هم که سر و سراغی ازش نیست، لورا رو هم که امروز ندبدم. این محل ما زیادی دنجه. جز صدای جیرجیرکها که از فاصله دور میاد یه موجود بد صدا هر 2 ساعت یه بار یه صدایی تو مایه های قار قار و قور قور از خودش در میاره. استرالیاس دیگه، خدا میدونه توش چیا پیدا میشه!

 الان بدجوری فکر جک و جونور تو کلم افتاده. خب حق دارم: امروز صبح که از خونه اومدم بیرون علفها یه جور بدی تکون خورد و یه چیزی وول خورد اول کنجکاو شدم که ببینم چیه، بعدش گفتم مگه مرض داری بیا برو به کارت برس! ظهر یه مارمولک گنده سمت در وسطیه خونه دیدم (این خونهء ما تقریبآ 2 تا خونس که با یه راهرو از هم جدا شده، قسمت جلو مال من و آلن ه و قسمت عقب هم محل سکونت صاحب خونه یا همون لورا و کم ه که خواهر برادرن) هر چی خواستم بکشمش دلم نیومد، سعی کردم که دورو باز کنم بیرونش کنم که بازم نشد، پس ردش کردم همون سمت کامرون اینا! خب هر چی نباشه استرالیایین، عادت دارن! عصری داشتم با آلن حرف میزدم تعریف کرد که هفتهء پیش یه جا کار میکرده یه ماره (از این بی زهر و خطرا) هی اون دور و بر می پلکیده و اعصاب این بنده خدا رو دستمالی میکرده. شب هم که آلن داشت می رفت تو اتاقش یه هو داد کشید پرید، من که سکته ناقص زدم به فارسی گفتم چیه؟ دیدم که یه عنکبوت از اون گنده پرز دار چندش آورا (از اونها که تو راز بقا نشون میدن) رو دیواره اتاقشه. گفت انقدر از اینا بدم میاد مجبورم بکشمش (حالا با یه اکراهی اینو گفت)! من هم گفتم خدا رو شکر. حالا رفته یه پاکت پرپری آورده من که گفتم عمرآ با این بمیره اما همچین قشنگ کشتش که هیچ اثری هم ازش نمومد. حالا کاغذ انداخته زیرش گرفته جلو من میگه ببین که هشت تا چشم داره! گفتم باشه باشه دیدم، بیخیال شو. انگار زیر میکروسکوپ میدیدم بس که گنده بود! ریختش هنوز جلو چشممه.

 اگه کسی خواست بیاد استرالیا اول فکر این جاهاشو بکنه هااا، نگین نگفتی.

کتاب

یکشنبه نوامبر 18, 2007 با mynewchapter

بعضی از این بازیها خداییش خیلی لوسند اما بعضیها مثل همین معرفی کتابهای مورد علاقه هم مفیده و هم جالب. با نظر بقیه آشنا میشی، و ممکنه دفعهء بعدی که خواستی کتاب بخری و نمی دونستی چی انتخاب کنی کتابهای مورد علاقهء دوستات به دادت برسند.

الان باید کلی داد و قال کنم که بابا پنج تا کتاب خیلی کمه و رده بندی هم سخته. پس دلُ میزنم به دریا و میگم:

توپولوژی جبری و کاربردهای آن، هندسه دیفرانسیل n بعدی، آنالیز برداری، …

الووووو، امیرعباس خودتی؟ حالت خوبه؟

ببخشید، نه که بحث علایق شد من هم یهو کنترل خودمو از دست دادم دیگه.

همه می دونند که من عاشق کتاب بابا لنگ درازم و دقیقآ نمی دونم چند بار خوندمش اما در تعداد خوندن هم رتبه اول رو داره (البته من معمولآ هیچ کتابی رو دوبار نمی خونم!).

دزیره؛

بر باد رفته؛

مرغ خار یا مرغان شاخسار طرب؛

هری پاتر (اگه زوریه که یه کتاب باشه من هری پاتر و زندانی آزکابان رو انتخاب میکنم).

اما دلم نمیاد اسم چند دیکه از کتابهای مورد علاقم رو نگم:

جین ایر، بلندیهای بادگیر ، شیطان و دوشیزه پریم و ورونبکا تصمیم میگیرد بمیرد، سبکی تحمل ناپذیر هستی،چارداش، باد شرق باد غرب، قلعهء حیوانات، پسرک روزنامه فروش، جنگ پتروس. (دیگه خداییش زدم پشت دستم که چیزی تایپ نکنم!)

دعوت: سیما!

جمعه نوامبر 16, 2007 با mynewchapter

چند شب پیش تب خیلی بالا و بدن درد شدید و دل درد داشتم. حالا ایناش زیاد مهم نیست و خودمون حدس زدیم اثر شام شب قبل که بیرون خوردمه. با حسین رفتیم بیمارستان. وقتی که آقاهه اسم پرسید که فیش صادر کنه زیر چشمی به من که لنگون لنگون میومدم نگاه کرد و به حسین گفت چشه؟ اون هم جواب داد که فکر کنم مسموم شده. آقاهه یهو هول شد گفت قرص خورده! ما 2 تا چشمامون گرد شد گفتیم نه.

اول فکر کردم منظورش خودکشیه بعدن فهمیدم منظورش اکس و ایناس! حالا یا قیافهء من به مصرف کندهه های اکس میخورد یا روزانه زیاد از این جور مراجعات دارند یا مورد الف و ب.

الان حالم بهتر شده و بعد 2 روز کامپیوترم رو روشن کردم و چی بهتر از بستر بیماری پاشدن و با پژواک چت کردن. در همین گیر و دار یادم افتاد که آخرین قسمت سریال Desprate Housewives رو هنوز دانلود نکردم. وای وای وای آخه آدم چقدر میتونه از زمونه عقب بمونه به خاطر دو سه روز مریضی!

ترس

یکشنبه نوامبر 11, 2007 با mynewchapter

در دنیا چیزهای بسیاری وجود دارند که ما را میترسانند، اما چیزهایی که از آنها می ترسیم ربطی به ماسکهای وحشتناک و هیولاهایی که به نظر واقعی میرسند ندارد، افکاری که در سر داریم ما را بیش از هر چیز دیگر می ترسانند.

چگونه با این افکار ترسناک مقابله کنیم؟ با این نکته شروع می کنیم که هر چه ما را نکشد قویتر می سازد!

سرعین

یکشنبه اکتبر 21, 2007 با mynewchapter

هفتهء پیش این موقع سرعین بودم؛ سرزمین چشمه های جوشان.اصلآ فکر نمیکردم جاهای به این قشنگی تو ایران پیدا بشه چون متأسفانه ما تهرانیها تا چشممون به تعطیلی میوفته به طور غیر قابل کنترل به سمت شمال کشیده میشیم به این بهانه که هوا خوبه و جاهای زیبایی پیدا میشه اما بد نیست گاهی برای تنوع به جاهای دیگه هم سر بزنیم. جادهء آستارا به اردبیل که واقعآ دیدنیه تپه هایی که کم کم به کوههای سبز تبدیل میشه و در فاصلهء بیشتری از جاده جنگلهای پر از درختهای متنوع. در بیشتر ساعات شبانه روز مه گردنه ها رو گرفته و وقتی به بالاترین که گردنهء حیران ه برسی منظرهء جالبی میبینی: بالا سر آسمان خوشرنگ لاجوردی؛ پیش رو چمنزارهایی که به جنگل ختم میشه و زیر پا مه که باعث میشه پایین رو نبینی و یادت میره که توی ارتفاع چند هزار متری هستی.

dsc01026.jpg

خود منطقهء سرعین که به شهر کوچکی با دو خیابون تقریبآ عمود و یه میدون اصلی تبدیل شده با اردبیل حدود 30 کیلومتر فاصله داره و پر از چشمه ها ی آب گرمه: گامیش گلی، بش باجی،ژنرال، سبلان، و چند تا دیگه که اسماش یادم نیست که از بس داغند آدم رو می سوزونند. ضمنآ یه چشمهء خیلی جالب هم هست به اسم ویلا دره که ازش آب یخ گازدار می جوشه. میگن که هر کدوم از این چشمه ها خواص درمانی منحصر بفردی دارند.
اما جاذبهء اصلی: غذا. وای که چه قدر همه چیزاش خوشمزه بود، عسل، سرشیر،نون محلی، آش دوغ، و انواع کباب و البته با قیمت خیلی ارزون تر از تهران.
جالبه که تقریبآ توی تمام مناطق کشور ما پر از جاهای قدیمیه که یه عالمه داستان و تاریخ پشت سر خودشون دارند. البته دیدن این جور ساختمونها (مثل مسجد شیخ صفی) واسه ما عادیه و از کنارش با بیخیالی رد میشیم چون نمیدونیم که مردم خیلی کشورها به چه بدبختی دارند واسه خودشون تاریخ درست میکنند. یه چیز جالبی که بهش برخوردم این بود که یه آقاهه سعی داشت از زیر زبون لیدر مسجد شیخ صفی بیرون بکشه که طرحهای به کار رفته رو در و دیوار مسجد ایرانی نیست و کپی از طرحهای غیرایرانیه! من نمیدونم که چی شنیده بوده اما همه میدونن که طرحهای اسلیمی و بته جقه و فرش مانند از فرهنگ ایرانی در اومده.

dsc01075.jpg

حیف که ما گذشته و تاریخ داریم اما توی دنیا به چیزهای دیگه معروفیم!

بازم بازی!

یکشنبه سپتامبر 30, 2007 با mynewchapter

اول از همه باید از رویا تشکر کنم که منو دعوت کرده. حیف که وقتی توی ایران بودی پیش نیومد که بیشتر باهات دوست بشم و دوستیمون در حد سلام و علیک دورادور باقی موند، و البته اون موقع ها وبلاگت رو ندیده بودم اما از وقتی با وبلاگت آشنا شدم یه حس صمیمیت (که قاعدتآ باید یه طرفه باشه) بهت حس میکنم.

چیزی که مسلمه اینه که مطالب من طوری نیست که مخاطب عام داشته باشه و هر از گاهی میام و چیزی می نویسم. به همین دلیل چه طور می تونم بهترین مطلبی که نداشتم رو انتخاب کنم؟ (الان یه نگاهی به وبلاگ اولیم انداختم و واسه این که به چیزی اشاره کرده باشم این مطلبم رو میذارم.)

معمولآ روزهای تولد روزهای خوبی میشه چون همه آدم رو دوست دارند، به آدم محبت میکنند، کادو میدن، بدیهاتو می بخشند و فراموش می کنند و … از روز قبل از عید و خود نوروز هم خوشم میاد. شب یلدا رو هم دوست دارم.

تقریبآ از همه رنگها خوشم میاد چون هر رنگی به چیزی قشنگه و میاد ولی اگه بخوام دقیق بگم از آبی خوشم میاد، قرمز رو هم دوست دارم (چه کنم دیگه وبلاگ پرخوانندس و نباید دل هیچ یک از خواننده ها رو بشکنم!)

بیشتر آهنگهای پاپ و راک گوش میدم اما تو هر حس و حالی باشم آهنگهای ملایم بهم مزه میده. آهنگهای مورد علاقم هم زیادند اما چند تا که عاشقشونم و الان یادم هست: I believe in you محصول مشترک سلین دیون و ایل دیوو، Forever and For Always اثر Shania Twain و …

بدترین خاطره ای که دارم گرفتن ویزای آمریکا بود! (چون نتونستم برم و هنوز دارم بدبختیشو میکشم.)

بدترین ضد حال: وقتی که برای بار دوم (بعد از 5-6 ماه) رفتم سفارت آمریکا و آقای آفیسر با خونسردی گفت بهت ویزا نمیدم!

یادم نمیاد قول خاصی به کسی داده باشم ولی به خودم قولهای زیادی دادم که اکثرآ یا کوتاه مدت بودن یا بیخیالشون شدم.

ناشیانه؟!!! چی بگم والا؟

بهترین خاطره ندارم چون خاطرات خوب زیادند اما چیزی به این شدت خاص به ذهنم نمیاد. روزهای خوب دور هم بودن با دوستای خوبم، دلقک بازیهاش و …

کسی که بخوام ببینمش: به نظرم باید حالت آرزو داشته باشه و شامل دیدن کسایی که مطمئنم میبینم (مثل پژواک و سیما) نشه. لطفن مسخره نکنین “سلین دیون”! دیگه … آهان، دیدن دوبارهء گالینا (همسر آلمانی پسر خالم) که فقط 4-5 روز دیدمش اما اونقدر حرف زدیم که همه کف کرده بودند که اینها چقدر حرف دارند که با هم بزنند.

نفرین: هر چند که احتمالآ دو سه نفر رو هیچ وقت نبخشم، اما اهل نفرین نیستم. (یا حداکثر میگم که امیدوارم که روزی کارشون دست کسی مثل خودشون بیوفته.)

کسی نمی تونه با اطمینان بگه که ده سال دیگه کجاس و چه کار میکنه اما امیدوارم اونجا، اینجایی که الان هستم نباشه و یه کمی بیشتر در جهت آزوهام باشه.

حرف دل: منتظر خوش شانسی نیستم اما آرزوم دیدن روزیه که بدشانسیهای الکی نیارم. (خدایا برسون، فکر کنم دیگه وقتشه!)

رسیدم به قسمت دعوت: بازدید کننده هام کم نیستن اما کسی رو نمیشناسم که دعوتش کنم پس هر کی خوند رو دعوت میکنم که بنویسه.

7 مهر

شنبه سپتامبر 29, 2007 با mynewchapter

بعد از 5-6 سال اولین هفتم مهریه که پژواک نداریم! (همه گریه کنین)

پژواک جون دل همهء ما برات یه ذره شده. چه خاطرات خوشی از این تاریخ داریم چون از تولد همه ویژه تر برگزار میشد و دلیلش هم اینه که تو یه چیز دیگه ای.

امیدوارم که خوش باشی (و فکر کنم که هستی)!

دعا (به مناسبت ماه رمضون): خدایا هیچ پژواک داری رو بی پژواک نکن که بی پژواکی بد دردیه!

سه شنبه سپتامبر 18, 2007 با mynewchapter

دکتر نجومی هم رفت.

همیشه فکر می کردم خوب میشه، آخه مگه ممکن بود که چیزی بتونه جلوش قد علم کنه و از پا درش بیاره، حتی سرطان!

با همه آدمهایی که میشناختم فرق داشت. خیلی از آدمها شبیه آدمهای دیگه هستند ولی دکتر نجومی یه چیز دیگه بود و توی دانشکدهء ریاضی مثل یه پدیدهء عجیب بود، و چقدر بقیهء استادها باهاش لج بودند و چشم دیدنش رو نداشتند (این همه ای که میگم فوقش شامل دو سه نفر نشه). دکتر نجومی کاملآ در دانشکدهء ریاضی دانشگاه شریف (یا بهتر بگم واسه جامعهء ما) یه دگراندیش بود. کسی بود که به همه ما اطمینان کرد، کسی بود که بالاخره گفت این وضعیت تدریس خشک به درد نمی خوره، کسی بود که گفت امتحان بده، کسی بود که علاوه بر درس چیزهای زیادی به ما یاد داد اما حیف که ما ها جنبه چنین آدمی رو نداشتیم!

خیلی باسواد بود خیلی خیلی باسوادتر از اونهایی که با در آوردن پدر دانشجو و ندادن نمره بهش میخواستن خودی نشون بدن. جالبه که در مقابل کارها و نظراتش، یه جای اینکه دانشکده و استادهای از خود راضیش یه تکونی به خودشون بدن، سختتر از قبل سر جاهاشون موندند. متأسفم! واقعآ متأسفم که دکتر نجومی توی طبقهء چهارم تنها بود و هیچکس اونجا نخواست که بشناسدش اما مطمئنم که تو طبقهء اول خیلیها دوسش داشتند و دارند و ازش خیلی چیزها یاد گرفتند!

وقتی بهش فکر میکنم به جای غصه خوردن یاد خاطراتش میوفتم و لبخند به لبم میشینه و به نظرم اینطوری بهتره، روحش شاد.

پی نوشت: دیشب این خبر تکانم داد و گفتم به غیر از دو سه نفر از استادها بقیه چشم دیدنش رو نداشتند! الان حالت عادی دارم و میگم به غیر از دکتر زنگنه و دکتر مهری هیچکس چشم دیدنش رو نداشت. چه دلیل و توجیحی برای شرکت نکردن در مراسم تشییع این مرحوم از طرف بقیهء اساتید وجود داره وقتی که ترم دیروز شروع شده و کلاسهای دانشکده امروز تعطیل بوده؟ مگه شرکت در مراسم بهشت زهرا (با رفت و برگشت) بیش از سه ساعت وقت گرفت؟ اشکال ما اینه که فکر میکنیم این روزها فقط برای دیگران پیش میاد! برای همهء آدمهای بخیل متأسفم. به قول معروف میگن که زمستون می گذره ولی رو سیاهی به زغال میمونه!