درس لعنتی!

جمعه مه 1, 2009

فردا ۲ تا امتحان دارم. اما زیاد نگرانشون نیستم چون چیزهای مهمتری از ۲ تا امتحان تو یه روز هم هست. مثل یه تحقیق ۶۰۰۰ لغتی که هنوز کار خاصی‌ براش نکردم! کلا درس خوندن واسه امتحان راحت تره چون میدونی چی‌ باید بخونی و چی‌ ازت میخوان.

امروز مثل هر روز عزا گرفته بودم که ناهار چی‌ بخورم. اول فکر کردم که هیچی‌ نخورم بعدن سر شام جبران می‌کنم! و آخر سر گفتم یه چیز سر دستی‌ مثل استیک هم قابل قبوله.

dsc01330

Advertisements

ماجراهای من و …

جمعه آوریل 24, 2009

جریان از اونجا شروع شد که این ترم یه درسی‌ گرفتم به نام قوانین مالیات بر درامد استرالیا. یعنی‌ من که نه زبان درست حسابی‌ حالیم می‌شه و نه قانون میفهمم (فارسیش هم قابل فهم نبود) الان وسط این کلاس چی‌ میگم، دیگه خدا میدونه. هنوز هم نفهمیدم که کار درستی‌ کردم یا نه و در این راه کلی‌ پول خرج کردم و پنجشنبه شب‌ها به عشق درس و علم ساعت ۸ تا ۱۰ میرم سر کلاس و چون دیگه اتوبوس  دانشگاه کار نمی‌کنه نیم ساعت پیاده از یه مسیری که مطمئنم به خیلیا پول هم بدن نمیرن رو میرم تا برسم به آبادی و خیابون و اتوبوس. اعتماد به نفسم، خودمو کشته!

خلاصه خانوممون به عنوان پروژه یه درخواست پس گرفتن مالیات بهمون داد که با کل قوانین و تبصره‌های مربوطه بنویسیم و باید به گروههای ۶ نفره تقسیم میشدیم. من شنیده و دیده بودم که معمولا هم گروهی‌های هندی و مانند آنها (مثلا بنگلادشی) این جور کارا رو میپیچونن و گردن بقیه میندازن (البته نه همیشه) من هم گفتم میرم با استرالیایی جماعت هم گروه میشم! یه آشنایی داشتم که اسمش لوک بود و قبلا با هم کار کرده بودیم. بهش ایمیل دادم که من میام تو گروه شما اونم گفت خیالی نیست و بیا؛ ولی‌ از آنجا که خدا چیز دیگه‌ای می‌خواست چند روز بعد فهمیدم که این لوک اون لوک نیست و من فامیلیش یادم نبوده  و اشتباه کردم. (آخه خداییش شما چند تا لوک غیر از لوک خوش شانس میشناسین همچین اسمی هم نیست مثل «مت» و «جان» که تو یه کلاس ۲-۳ تا باشه.)

من هم مثلا می‌خواستم خودمو خوب نشون بدم و شیرین عسل بازی در بیارم زودی یه چیزی تو مایه‌های پیش نویس از قسمت خودم نوشتم و دادم به لوک که بخونه و نظر بده. همین طوری خوشحال و خندان بودم که عصری جواب ایمیلش اومد و فقط فحشم نداده بود که این چیه نوشتی! خیلی‌ بده! من نمیذارم چنین چیزی رو تحویل بدیم و اگه اینطوری باشه مشکل داریم و به بقیه اعضا هم این ایمیل رو دادم که همه نظر منو بدونن!!! من کف کردم و کلی‌ دپ زدم که این چرا اینطوری کرد من که گفت بودم این اصلی‌ نیست. نیم ساعت بعد یکی‌ دیگه از همگروهی‌ها ایمیل داد که ناراحت نباش و این اعصابش خراب بوده و منظوری نداشته و …

من هم جواب هر دو رو دادم که هنوز که چیزی نشده، من فقط یه چیزی در حد چرک نویس دادم و اگه هم غلط داره خوب درست می‌کنیم! اون عصر عجب عصری بود برام، خیلی‌ ناراحت بودم. شبش آقاهه زنگ زد عذرخواهی کرد که از دستم ناراحت نباش و یه سری عذر و بهونه آورد. گفتم باشه عیب نداره. فردا و پس فرداش همه کارامو ول کردم نشستم سر این پروژه. وقتی‌ نتیجه کارامو که تقریبا ۵۰% میشد براش فرستادم بازم با استرس منتظر ایمیل فحش شدم اما اون جواب داد که خوبه. چند روز پیش هم نسخه یه پیش از اتمام کار رو بهش دادم و خوشبختانه راضی‌ بود و آخر ایمیل بازم معذرت خواست.

امشب هم که کلاس داشتیم بازم دیدمش، اول سلام علیک کرد بعدش گفت دوستیم دیگه؟ گفتم آره بابا بی‌خیال. ولی‌ باز گفت که متاسفه از کارش. آخر کلاس هم که داشتیم بحث انجام فاز بعدی پروژه رو میکردیم گفت اون یکی‌ هم گروهمون که امشب نیومد بوده هم بهش ایمیل زده گفت که اینا چیه که به این یارو گفتی‌ و من هم بهش جواب دادم که ازش معذرت خواستم و همه چیز اوکی شده. مگه نه و یه مشت زد تو بازوم! و دوباره گفت ببخشیداا! بی‌چاره خیلی عذاب وجدان گرفته از این کارش. البته حقشه‌ها اما از این تیپ ادماس که مثل خودم وقتی‌ فکر کنه کسی‌ از دستش ناراحت شده هی‌ گیر میده.

راستی‌ امشب تو راه دیدم به سیم  برق یه چیزی آویزونه. رفتم جلوتر یه کم زل زدم: خاک به سرم یه خفاش بود به چه گندگی که از پاهاش آویزون بود به سیم!

بازی سرزمین مادری

پنجشنبه سپتامبر 25, 2008

به بهانهء دعوت پژواک می نویسم: «بازی سرزمین مادری» (که از بلاگ  داریم میریم استرالیا شروع شده)

1. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟

(برای مهاجران استرالیا: «چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟«)

2. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟

(برای مهاجران استرالیا: «چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!؟«)
اول تو پرانتز بگم که من نه مهاجرم و نه نیمه مهاجر! فعلآ اینجا هستیم تا ببینیم چی میشه.
در جواب سوال اول کمابیش پژواک حرفهای من رو هم زده اما من بهش یه بخش خانواده هم اضافه میکنم. هنوز وضعیت خودم رو در مورد مادر پدرم نمیدونم. مادر پدری که برای من از همه چیزشون مایه گذاشتن و بیشتر واسه بچه هاشون زندگی کردن تا خودشون و حالا من ولشون کردم و اومدم اینجا! هنوز خدا رو شکر پیر نشدن ولی اگه روزی بهم نیاز داشته باشن اگه مجبور باشم جهنم رو هم واسه زندگی انتخاب میکنم چه برسه تهران عزیزم.
اما می رسیم به قضیه افتخار که من متخصصش هستم و تا درسم اینجا تموم بشه یه دکترای افتخار به ایران هم میگیرم! قبلن هم در مورد  افتخار صحبت کردم: تقویم قشنگ باستانی که عقلانی ترین تقویمه! نوروز و بقیه جشنها،تخت جمشید، تاریخمون، آب و هوا (ما همه جور آب و هوا رو در طول سال در تهران داریم اما این بدبختها برف ندیدن و چند روز پیش داشتم با احساس از یه روز قشنگ برفی تعریف میکردم و هم خونه ایم افسردگی گرفت!) جغرافیای ایران و تهران، البرز و دماوند، و خیلی چیزهای دیگه… این افتخار طرز بیانش هم مهمه؛ یعنی نباید زیاد گیر بدی یا طوری بگی که باعث موضع گیری طرفت بشی، باید ضربه رو آروم ولی قوی و کاری بزنی!

المپیک و زمستون

چهارشنبه اوت 13, 2008

این زمستون کشکی اینجا هم قصد تموم شدن نداره. ما که تکلیف خودمون رو با لباس پوشیدن نفهمیدیم، قبل از بیرون رفتن از خونه زمان رفت و برگشتنم رو حساب میکنم از بس که دمای هوای روز و شب با هم فرق داره!

یک هفته مریض بودم و آخر دیدم که حسابی گلوم چرک کرده و دارم بدتر میشم. رفتم دکتر، خانوم دکتر گفت باید بهت آنتی بیوتیک بدم گفتم خب بده اما قویتر بده چون بدن ما به آنتی بیوتیکهای معمولی مقاومه. گفت خب مثلا آخرین بار چی خوردی؟ وقتی گفتم سفیکسیم با تعجب گفت اوه تا اون حد پیش رفتی! این نسل دوم آنتی بیتیکه و اینجا اصلآ نیست. حالا من بهت یه چیز متفاوت میدن: این نسل سوم آنتی بیوتیکه! 3 تا قرص یا همشو با هم بخور یا روزی یکی بخور (کشور آزادی و دموکراسیه دیگه؛ همیشه امکان انتخاب داری)! گفتم خب کدوم بهتره؟ گفت با هم بخور.

خلاصه 3 تا قرص رو به قیمت ناقابل 20 دلار خریدم. با خودم گفتم این دارو خیلی قویه الان بخورم یه بلایی سرم میاد. یه چیز کوچک خوردم و بار و بندیل و لپ تاپ و یه پتو آوردم جلو تلویزیون. قرصها رو خوردم و خودمو مشغول کردم تا یه نیم ساعتی گذشت و کم کم دیدم دارم یه جوری میشم سر گیجه و دل درد. فکر کنم خانوم دکتر محترم عوض داروی سرماخوردگی داروی شیمی درمانی داد. خلاصه بر خلاف انتظارم الان هنوز زندم اما کلآ این چند روز جون هیچ کاری نداشتم، فقط پای تلویزیون خوابیدم و تماشا میکنم که این آمریکاییها چطوری مدال میگیرند و از بس سرود ملی آمریکا رو شنیدم دیگه حالم به هم خورد. این شبکه هفت هم کارش باهاله و فقط مدال طلا گرفتن آمریکاییها و استرالیاییها رو نشون میده. این ها همش غرض ورزی دشمنانه من که میدونم ایران الان کلی طلا گرفته اما اینها صداشو در نمیارند.

این استرالیاییها هم که کلی به خودشون افتخار می کنن و میگن ما خیلی ورزشکاریم با بیست میلیون جمعیت رقیب کشورهای پرجمعیتیم. یکی از دوستام گفت باید یه رده بندی هم بر اساس سرانه (per capita) اعلام کنن!

 تنهایی) امان از تنهایی …

فوتی!

شنبه ژوئن 28, 2008

فوتبال، همون بازی معقولی این همه تو ایران مرسومه و حتی بر و بچه ها تو کوچه پس کوچه بازی میکنن، اینجا یه معنی دیگه ای میده! فوتبال یعنی راگبی! یه چیزی مثل هندبال با چاشنی کتک کاری و خشونت که دو نوع داره: راگبی لیگ و راگبی یونیون. راگبی لیگ فقط تو کوئینزلند و نیو ساوت ولز و شمال ویکتوریا و نیوزیلند و ایرلند بازی میشه ولی راگبی یونیون تو همه دنیا (غیر ایران) بازی میشه و با فوتبال آمریکایی فرق داره!ضمنآ یه بازی دیگه ای هم هست که بهش میگن فوتبال استرالیایی! خب حالا که چی؟

ناهید شید روز قبل (مصادف با یوم الجمعه) کم اومد خونه و گفت که یکی از دوستاش که یه جفت بلیت برای کل بازیهای این فصل برانکو (یا همون تیم راگبی لیگ بریزبن) داره امشب نمیتونه بره پس بلیتش رو داده به کم که بره مفتی حالشو ببره! من هم برام جالب بود برم استادیوم خارجه ببینم چه خبره. با خودم گفتم که امشب لات و لوت ترین آدمهای بریزبن رو میبینم، و با خودم می گفتم ورزشی که این جوره وای به حال طرفداراش!

چیزی که دیدم کاملا بر عکس بود: محیط شدیدا خانوادگی، بچه های کوچک با پدر و مادر، زوجهای پیر و جوون و یه سری هم مثل ما چند تا پسر بودن. همه با نظم و ترتیب اومدن تیمشون رو تشویق کردن و از شب قشنگ آخر هفته لذت بردن و رفتن!

داشتم فکر می کردم که این هم از خوبیهای ورود خانومها به استادیومه و اگه تو ایران هم آزاد بود خب طبیعتا خیلیها با همسر یا دوستاشون می رفت و کمتر شلوغ کاری می کردن بعدش یادم افتاد که اگه اینطور بود کار به خون و خونریزی میکشید چون یه عده میرفتن که به دخترها تیکه بندازن و در نتیجه …

از اون لحاظ) این مردم انگیسی زبان باید همه چیز رو مخفف کنن! من نمیدونم این چه مرضیه! چند نمونه: فوتبال فوتی؛ استرد بروک (اسم یه جزیره نزدیک بریزبن)، استردی؛ گلد کست(یه شهر ساحلی)، گلدی؛ از همه با مزه تر این هم خونه ایم بود که یه بار پای تلفن می خواست خودشو به دوستش معرفی  کنه و فامیلیش جونزه و گفت: های ایتس جونزی!

توصیه

چهارشنبه مه 21, 2008

در ادامهء مطلب قبل باید تجربیات امروزم رو اضافه کنم:

مراقب باشید هنگامی که گرم صحبت و رفع هر گونه سوء نظر یه استرالیایی در مورد کشور گل و بلبل خود هستید (و در این راه با شور و احساس عکسهای شهر و دوستان خود را نشان می دهید و…) هیچ کس با خون پاک آریایی وارد بحث نشود چون ممکن است که:

1. به طور ناگهانی بحث مجازات نوشیدن و حد را مطرح کند (خداییش ما تو این همه سال کدوم آشنایی رو میشناسیم که حد خورده باشه. میدونم که همچین قانونی هست اما به عنوان مثال تعداد آدمهایی که الکل مصرف میکنند و میشناسید رو در نظر بگیرید و فکر کنین اگه حد اجرا مبشد الان فامیل و دوستان چه ریختی بودن!)؛

2. بعد  از کمی سکوت ناگهان از دوست استرالیایی بپرسد: راستی تو حقوقت ماهی چنده! واقعآ که خیلی زشته.

آدم باید از زندگی تو یه فرهنگ دیگه یه چیزهایی هم یاد بگیره (هر چند که پرسیدن حقوق تو ایران هم خیلی زشته!) یعنی من واقعآ برام سواله که یه نفر بعد از یه سال زندگی تو اینجا نفهمیده که تا به هر کسی می رسی نباید زرت و زرت دست دراز کنی و باهاشون دست بدی! من که تو اولین برخوردم با اولین استرالیایی (همین کم) دیدم که وقتی خواستم باهاش دست بدم براش عجیب بود.

 

سرود ملی

سه‌شنبه مه 20, 2008

چند وقت پیش تلویزیون یه جشنی پخش کرد که توش سرود ملی استرالیا به نام «Advances Australia Fair»  اجرا شد. من درست متوجه متن نشدم ولی با چیزهایی که قبلن پژواک تعریف کرده بود کنجکاو شدم ببینم که چطوره. متن سرود رو پیدا کردم و بعدش هم از یوتیوب اجراهای مختلفی ازش دیدم و واقعآ خوشم اومد. چیزهای جالبی توش خونده میشه: استرالیایی ها شاد باشید که ما جوان و آزادیم؛ خاکی از طلا داریم وسختکوشیم … سرزمین ما سرشار از نعمتهای زیبا، باارزش و نادر طبیعته …

راستش بیشتر با سرود ملی خودمون مقایسه کردم و دیدم که هیچ حسی در آدم ایجاد نمی کنه: مهر خاور که از افق سر بزنه چی میشه؟ حق باوران و شهیدان در گوش زمان چی گفتن؟ حالا این سرود ملی استرالیا یه سری جملهء ساده و قابل فهمه که واسه یه خارجی زبون نفهم هم قابل فهمه!

بعدش یاد سرود ملی قدیم افتادم و که چطور تا حالا نشنیدم و دوباره با کمک یوتیوب پیداش کردم (واقعآ که این یوتیوب چه اعجوبه ایه!) کلن ازش خوشم اومد مخصوصآ این که: «ما پیرو گفتار نیکیم، روشن دل از کردار نیکیم، رخشنده از پندار نیکیم …» اما خب از اون طرف یه قسمتی هم داشت که میگفت: کز پهلوی شد ملک ایران صد ره بهتر ز عهد باسِتان»! البته فکر کنم این جور عبارات تو سرودهای پادشاهی معموله. مثلآ تو سرود بریتانیا (خدا ملکه را حفظ کند) همش قربون ملکه میرن که «خدا ملکه خوبمون رو حفظ کنه؛ خدا  ملکه باهوشمون رو حفظ کنه … خدا دشمناشو جز جیگر بزنه!»

چه خوبه که سرود ملی کشور توش حرفهای قشنگ و با معنا داشته باشه و وقتی واسه کسی ترجمه میکنی بتونی بهش افتخار کنی؛ مثلآ همین پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک خیلی قشنگه. خلاصه من که همش دارم به کشورم افتخار میکنم و دل این بدبختها رو می سوزونم! یکیش همین تقویممون که تو این دو روز دو بار در موردش حرف زدم. خیلی براشون عجیبه که می شنون تقویم ما میلادی نیست و اولین سوالی که پیش اومد و ازم پرسیدن اینه که الان ساله چند واسه ایرانه؟ من هم گفتم دوهزار و پانصد و شصت و هشت! گفتن چه زیاد این چیه؟ گفتم این تاریخیه که یه شاهی کل پرشیا رو تحت کنترل یک حکومت مرکزی در آورده! البته از اونجایی که دروغگو نیستم گفتم که مبدأ رو بعد از انقلاب عوض کردن اما این موضوع چیزی از کف کردن اونها کم نکرد! انقدر ایران ایران کردم که وقتی به دوست اوزیم زنگ میزنم گوشی رو بر میداره به جای الو میگه پرشین! این یکی آلمانیه هم چند روز پیش برام پیام کوتاه فرستاده و این جوری شروع کرده: Hey Irani !

عالیجناب بانو کوئنتین برایس

یکشنبه آوریل 13, 2008

امروز داشتم اخبار نگاه می کردم که دیدم کوین راد اومد گفت که نمایندهء جدید ملکه در کشور مشترک المنافع استرالیا برای اولین بار خانم خواهد بود و این برای زنان استرالیا اتفاقی تاریخی خواهد بود. این هم عکس Her Excellency Ms Quentin Bryce:

Her Excellency Ms Quentin Bryce

 

با خودم گفتم لابد کوین راد که رفته بوده دیدن ملکه الیزابت، همون جا ملکه گفته این خانومه رو بذارینش فرماندار کل. بعدآ رفتم تحقیق کردم دیدم که این استرالیاییها خیلی باحالتر از این حرفان و قضیه بر عکسه و روال این طوریه که نخست وزیر خودش این فرماندار کل رو به عنوان نماینده ملکه انتخاب میکنه بعدش به ملکه یا شاه میگه که ما اینو انتخاب کردیم یالا بیا تاییدش کن و اون بنده خدا هم میگه باشه (از سال 1930 کسی رد نشده). خود ملکه سال 1975 گفته که من در تصمیمات این فرماندارهای کل هیچ دخالتی ندارم وفرماندار کل فعلی گفته که علیا حضرت بالاترین مقام کشور استرالیا هستند ولی من نماینده تام الاختیار ایشون هستم و همه کاره خودمم! حالا جالبه که اینا هی گیر دادن که ما میخواهیم کشورمون جمهوری بشه! اون روزی یکی داشت تو تلویزیون کوین راد رو مسخره میکیرد و می گفت: که نخست وزیر رفت آمریکا گفت ما نیروهامون رو از عراق میاریم بیرون بعدش رفت دیدن جرج بوش، تو لندن گفت من جمهوری خواه هستم و رفت دیدن ملکه، رفت چین  گفت چرا حقوق بشر رو رعایت نمی کنین و بعدش گفت که ما نه المپیک رو تحریم می کنیم و نه افتتاحیه رو!

نکتهء دیگه این که اخبار فرصت نداد که این خبر تموم بشه و گفت حالا ببینیم که این اولین فرماندار کل زن، آخرین فرماندار کل استرالیا خواهد بود یا نه، نظر شما چیه و پشت سرش هم گفت که شصت و خورده ای از مردم گفتند که بله و آخریه! میبینین مردم برای رسیدن به آزادی چه تلاشی میکنند و از همه چیزشون مایه میذارند! آخه چه فرقی داره.

صبح یکشنبه روحانی

یکشنبه آوریل 6, 2008

دیشب طبق معمول خوب خوابم نبرد و صبح ساعت نه و نیم بلند شدم. با بی حالی صبحونه جور کردم و نشستم سر میز. الن رفت پایین و همون موقع زنگ در رو زدن. من یه مکثی کردم که شاید یکی بیاد در رو باز کنه ولی خبری نشد. پا شدم رفتم دم در دیدم دو تا آقای موقر ایستادن و با لبخند ملیح سلام احوال پرسی کردن و اسممو پرسیدن. گفتم حتمآ با «کم» کار دارین گفت نه! خودشو ومعرفی کرد و گفت چند دقیقه وقتتو میگیرم. یه بروشور در آورد که روش عکس یه مدل از جونور مورد علاقم (مارمولک!) بود و گفت از اینا این دور و برا دیدی؟ گفنم آره. گفت دیدی چه خوب از همه جا بالا میرن و رو سقف راه میرن. تو کتاب مقدس در مورد اینها نوشته و … نظر تو چیه؟ فکر میکنی خدا اینا رو این طور آفریده یا شانسی این طورین! تو دلم گفتم بابا ما دوازده سال تو ایران مدرسه رفتیم و دینی قرآن داشتیم و بیست واحد هم از اینا تو دانشگاه پاس کردیم من اگه بخوام با تو کل دین بندازم که سوسکت میکنم فنچول!

خلاصه هی حرف زد من هی زیاد محل نذاشتم که بلکه از رو بره دیدم که ول نمی کنه. گفتم من دانشجو خارجیم و مسلمونم بلکه بیخیال بشه که نشد تازه ذوق کرد. در همین حال الن از پله های پشتی اومد بالا و منو دید که مغزمو کار گرفتن! من صورتشو نمیدیدم اما کاملآ حس کردم که یه ذره نگاهم کرد و یهو بدو بدو رفت. تو دلم گفتم الان میره تفنگ میاره اینو میکشه که دیدم رفته «کم» رو هم صدا کرده دو تایی اومدن ذل زدن به من. با این که نمی دیدمشون کاملآ معلوم بود که دارن میترکند از خنده!

آقاهه هی حرف زد و یه مشت بروشور بهم داد و گفت از کجایی؟ گفتم ایران. دیگه ذوق مرگ شد و گفت Iran what an ancient country. Oh I believe Tehran is a great and beautiful city! خلاصه سعی داشت از همه اصول بازاریابی و روان شناسی استفاده کنه. و آخر سر گفت هفته دیگه میام میبینمت! و رفت. تا برگشتم چشمم به این دو تا دلقک افتاد که غش کردن ازخنده.

کم گفت این قدر با اینها نایس نباش و الن هم که بی دین و ایمون حالا نوبت من بود بخندم به اینها که حرص میخوردن و فحش میدادند. الن گفت چه وقیحه که اومده میگه ما هم مثل مسلمونها یه خدا داریم مرتیکه پس اون پدر پسر روح القدستون کین که می پرستین؟ بدش رفته از ویکیپدیا فرقه آقاهه رو سرچ کرده و عقایدشونو میخونه و یکی یکی تحقیر میکنه مثل این که میگن نباید خون اهدا کرد.

اینجا!!!

جمعه آوریل 4, 2008

dsc01141.jpg

 

ایشون یکی از ساکنان منزل ما (البته حیاطش) هستند. دیدن قیافه مارمولک به اندازهء کافی حال منو به هم میزنه، چه برسه که جانباز هم باشه. یه روز» کم» تعریف کرد که توی حیاط بوده که نا خودآگاه پاشو گذاشته رو دم این و دمش کنده شده. جناب مارمولک هم شاکی شده و شصت پای کم رو گاز گرفته ولی بنده خدا نمی دونسته که چون دندون نداره برای کم مثل قلقلک دادن بوده! اما دوستان اصلآ جای نگرانی نیست چون همون طور توی عکس هم معلومه دمش جوونه زده و داره در میاد! (اه اه حالم به هم خورد.)

حالا باز خوبه که اگه این جونورا رو باید تحمل کرد وقتی از خونه بیرون میای با چنین منظره ای هم روبرو میشی.

dsc01140.jpg